|
بدون شرح
|
بزرگترين خوشبختي ها داشتن بدبختي هاي کوچک است.
(دکتر علي شريعتي)
اون شب اصلا غذا نخوردم...تو خواب دیدم با خواجه عبدالله انصاری داریم تو یک محیط سر سبز قدم می زنیم وبا هم مشاعره می کنیم....اونقدر من احساساتی شده بودم و اشعار رو با صدای بلند می خوندم که خودم از صدای نکره خودم حداقل دو متر از خواب پریدم....کم کم داشتم نگران می شدم که نکنه برای اعصاب نازنینم مشکلی پیش اومده....مدیر دفترهمچنان اصرار داشت که از غذای سنگینه!این باراز ظهر دیگه هیچی نخوردم...چایی رو هم که خیلی بهش معتادم با ترس و لرز یک استکان خوردم......می دونید شب تو خواب چی دیدم؟
خواب دیدم سوار دو چرخه ام..دارم دور میدون ولی عصررکاب می زنم...نبش خیابون .. فیدل کاسترو با زیر شلواری راه راه ایستاده بود وبا اشاره دست به من گفت :مستقیم انتهای بلوارکشاورز!!ومن اونو سوار دوچرخه کردم و تا انتهای بلوار رسوندم و به خاطر این که می شناختمش کرایه هم نگرفتم!
صبح موضوع خواب رو برای مدیر دفتر تعریف کردم...به من گفت سریع ساک و وسایلت رو جمع کن برگرد تهران..به نظر میرسه وضعیتت داره خطرناک میشه..!!
http://video.google.com/videoplay?docid=-3039281120996558144&hl=en
حسین با اون عینک درشت ..لباس همیشگی و لبخندی که در پشت چهره معصومانه اش پنهان شده (البته به تعبیرمن که حسین دوربینی رو یک جورایی دوستش دارم ) همه جا حضور داره ... درهرمراسمی که خبری هست و خبرنگار ودوربین ، حسین در صف مقدم ایستاده و زاویه دوربین رو هم خیلی خوب می شناسه ... تصویربردارها همه از دستش کلافه میشن اما حسین دوربینی باید هرطور شده درتصویرباشه ! نکته جالب اینه که حسین دوربینی اینقدر حرفه ای شده که می دونه کدوم برنامه پخش می شه و کدوم برنامه غیرقابل پخش ! یکی از دوستان خبر تعریف می کرد که به همراه گروه بطور اتفاقی درمیدان هفت تیر حسین دوربینی رو می بینه ومن باب مزاح بهش می گه که بیا با ما بریم برنامه تا شب تصویرت از اخبار پخش بشه . حسین با نگاه عاقل اندر سفیهی لبخندی می زنه و می گه نه نمیام این برنامه شما پخش نمی شه. من دارم می رم فلان برنامه که حتما شب پخش خواهد شد ! و جالب اینه که همین اتفاق هم می افته ! یکی از سردبیرهای قدیمی می گفت : اگه دست من بود حسین دوربینی رو به عنوان یک خبرنگار استخدام می کردم چون همیشه زودتر از همه سرصحنه حاضر می شه .
حالا با این مقدمه موضوع دوم رو براتون تعریف می کنم ..... تقریبا شش ماهه که به لطف یکی از همکاران خوبم بنده حقیر که از اینترنت ورایانه و وبلاگ هیچ سررشته ای ندارم صاحب یک وبلاگ شدم . دراین مدت چند ماه هروقت فرصتی پیش آمده دراینجا مطالبی رو خط خطی کردم و سری هم به وبلاگ دوستان زده ام . از سرکنجکاوی ( در واقع همون فضولی ) کامنت های دوستان رو هم می خونم .( معنی کامنت رو هم تا شش ماه پیش نمی دونستم ) دراین مدت بدون اغراق به هروبلاگی سرزدم یک نام همیشه توجهم رو جلب کرده ....آبجی سمیه ... این خواهر بزرگوار ومهربون با پشت کاری مثال زدنی درهمه این وبلاگها حضوری چشمگیر وتاثیرگذارداره ..... من خودم اونقدر تنبلم که به زحمت کامنتی رو برای دوستان می نویسم .... یک علتش هم اینه که وقتی می خوام تایپ کنم انگار دارم با کفش پاشنه بلند از قله اورست می رم بالا .... اما آبجی سمیه دربیشتر این وبلاگها نه یک کامنت بلکه چندین کامنت مفصل می نویسه و بعضی وقتها هم به نکات خوبی اشاره می کنه .
نمی دونم چرا شاید براثر همین زیاده روی در خوردن املت ومشتقات آن باشه که امروز بعد از شنیدن خبر تعویق نشست نمایندگان مجلس لبنان ناخودآگاه ذهنم رفت سراغ حسین دوربینی وآبجی سمیه و با خودم فکر کردم اگر جناحهای سیاسی لبنان فقط کمی از اراده و پشتکار و جدیت آبجی سمیه و حسین دوربینی رو در مذاکرات داشتند تا حالا حتما انتخابات برگزار شده بود و رئیس جمهور هم تعیین !

......................................................................
این دو مطلب هم بی ربطه اما برای تنوع بد نیست..یکی از دوستان فرستاده بود............
تویاتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن …
مرد: الو؟صداي زن اون طرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟ مرد: آره .زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره . زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود. مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري .زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخریم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره. مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم . خداحافظ .مرد: خداحافظ . بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟
يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم ... منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاما باشم، سوار يه قايق بادباني شيک و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه عالمه پول داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»
.............................................................................
راستی فردا قراره با یک هنرمند ایرانی که فکر کنم همه دوستش دارن تو لبنان مصاحبه کنم.برگشتم ایران انشالله گزارش رو تکمیل می کنم.
.
این جناب ژنرال در شهرک عمشیت در استان جبل لبنان چشم به این دنیای شیر تو شیر گشوده اند...با مدرک علوم سیاسی و اداری از دانشکده دولتی فارغ التحصیل شدند...رئیس شاخه اطلاعات ارتش ..فرمانده تیپ ۱۱و۱۶ پیاده و از سال ۱۹۹۸ هم عهده دار سمت فرمانده ارتش لبنان بوده اند...راویان اخبار و طوطیان شیرین گفتار نقل می کنند که مشار الیه از آدمهای بی طرف در عالم سیاست است..در جنگ ۳۳ روزه هم با حزب الله تعامل خوبی داشته است.
در دیدار اخیر او با نصرالله صفیر رهبر مذ هبی مسیحیان مارونی لبنان ...به او می گویند: اگر رئیس جمهور شوی با مساله خلع سلاح حزب الله چه می کنی؟ژنرال سلیمان می گه : اگر بخواهید حزب الله رو خلع سلاح کنید جنگ داخلی در لبنان اغاز می شه ..
صفیر می پرسه: اگر جنگ بشه.. چقدر طول می کشه؟
سلیمان میگه: ۲ روز.
صفیر خوشحال میگه...یعنی ۲روزه کار حزب الله تمومه؟
ژنرال لبخند میزنه و میگه: نه...کارشما تمومه!
صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
پاک کن بیهوده است
اگر این خطها را پاک کنم
جای آن معلوم است
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست
تو بگو
من کجا حق دارم
مشقهایم را
روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟
می روم دفتر پاک نویسی بخرم
زندگی را باید از سر سطر نوشت.