تبليغاتX
يادداشتهاي شبانه
بدون شرح
پدرم وقتی مرد...هیچ پاسبانی شعر نگفت...پدرم وقتی مرد...زخم مثل خوره ای که "هدایت "می گفت روح مرا هم خورد!

پدرم وقتی مرد...بادآرزوهای مرا هم با خود برد....پدرم وقتی مرد...مادرم هم...مرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:34  توسط حميد امامي   | 

نیستی...........باورم نمی شود هنوز....روزهای سختی را می گذرانم....غم بزرگ نبودنت را باید در دل پنهان کنم  ....به تنها دخترت باید بگویم که خوبم.....به دوستانم در اداره لبخند بزنم...دوست ندارم این همه تلخی را آنها هم متوجه شوند.........امروز روز سختی است برای من...چهره مهربان و رنجورت یک لحظه هم از مقابل چشمانم محو نمی شود...چادری را که برایت از مکه آورده بودم هنوز در گوشه ساک افتاده است...آه ای خدا....نگو که بنده ناشکری هستم ...نیستم  یعنی نمی خواهم ناشکر باشم.....فقط دوباره مثل روزهایی که به ماموریت های سخت می رفتم ..مثل روزهای عراق و افغانستان و لبنان...دعایم کن..شانه های تنها پسرت طاقت تحمل این داغ را به تنهایی ندارد....خودت از خدا بخواه که به من و خواهرم صبر و تحمل سپری کردن این روزهای سخت رو بده....مادرجان راستی روزت مبارک......
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:4  توسط حميد امامي   | 


از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 0:9  توسط حميد امامي   | 

داشتم از اداره می رفتم بیرون که تلفن تحریریه زنگ زد...یک نفر از انجمن بازیگران سینما پشت خط بود..گفت:پروین سلیمانی امروز بعد از ظهر ساعت ۸ در خانه پسرش از دنیا رفت.....مدتی پیش به همراه همکارم دکتر میر سیدی به عیادتش رفتیم..تنها زندگی می کرد با پای شکسته و کمی فراموشی....دو ساعت گفتگوی ما در یک گزارش ۵ دقیقه ای خلاصه شد..اما همین ۵ دقیقه هم خیلی گزارش تلخی بود.... گفت الان هیچکس بهش سر نمی زنه...پسرش که رهبر ارکستر موسیقی بوده از دنیا رفته ..دخترش در خارج از ایرانه...و نوه بازیگر او هم درگیر کارهای خودشه...دوست با وفای او خانم فاطمه طاهری به کارهای او در حد توانش رسیدگی می کنه...آخر گفتگو رو به دوربین با گریه گفت :من شرمنده مردم خوب ایران هستم....اگه اونها نبودن من مدتها پیش مرده بودم....

امروز بعد از شنیدن خبر با خودم گفتم...خدا هیچکس رو زمین گیر نکنه....پروین سلیمانی امروز تازه راحت شد....با اون همه سابقه هنری ...در فقر و تنهایی ..باچشمهای کم بینا رفت تا شاید آینه عبرتی باشد برای اونهایی که فکر میکنند بازیگری یعنی ثروت..شهرت ... محبوبیت....امضا دادن به هواداران و........

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:8  توسط حميد امامي   | 

 اکبر عبدی یک روز تو مصاحبه  به من جمله ای گفت که خیلی تلخ بود.....بحث بی رحمی سینما بود...عبدی می گفت: اول صبح که بازی داری همه منتظرت هستند...چند بار با تلفن همراه و منزل تماس می گیرند و یاد آوری میکنند که امروز بازی داری و سر ساعت باید در محل فیلمبرداری باشی....اما بعد از ظهر که کار اونها با تو تموم میشه دیگه هیچ کس به فکر تو نیست....اگه ماشین هم نداشته باشی کسی دوست نداره زحمت رسوندن تو رو بر عهده بگیره....

این روزها به این فکر می کنم که ما آدمها همه تاریخ مصرف داریم...وقتی سر حالی و وضع مالیت هم خوبه...یا حداقل دیگران نباید کاری برای تو انجام دهند....این جمله رو زیاد میشنوی آًقا خیلی مخلصیم....نوکرتیم دربست ....خیلی ارادتمندیم...............اما کافیه خدای نکرده مشکلی برات پیش بیاد.....دوستان مخلص و چاکر دیگه در دسترس نیستند....بعضی ها هم برای خالی نبودن عریضه زنگی میزنند و تعارفی حواله می کنند و احوالی می پرسند......و تو هم مجبوری بگی حالت خوبه ...وبه یاد شعر سید علی صالحی می افتی:

آری حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!

  سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:24  توسط حميد امامي   | 

شگفتا......

وقتی بود ..نمی دیدم

وقتی خواند...نمی شنیدم

وقتی دیدم که نبود...

وقتی شنیدم که نخواند...

(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:34  توسط حميد امامي   | 

دستهام مي لرزه...چشمام کم سو شده...پاهام توان ايستادن نداره ...کمرم خم شده....اما دلم نيومد در اين ثانيه هاي پاياني سال از همه شما دوستان و همکاران عزيزم تشکر نکنم....تحمل اين مصيبت بزرگ بدون ياري شما براي من امکان نداشت...اميدوارم هميشه لبهاتون خندون و دلهاتون شادشاد باشه....يا علي
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 15:14  توسط حميد امامي   | 

ترجیح می دهم سوار موتورسیکلتم باشم وبه خدا فکر کنم....... تا آن که در کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم........................مارلون براندو

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:32  توسط حميد امامي   | 

يک ضرب المثل هست که  هيچ وقت مثل اين روزها معنيش رو نفهميده بودم:سپلشک آيد و زن زايد و مهمان ز درآيد.............!
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:17  توسط حميد امامي   | 

در عین ناباوری من را هم طلبیدند....من را که اصلا شایسته نبودم....دعایم کنید.......در حرم امن الهی دعا گویتان خواهم بود....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:46  توسط حميد امامي   | 

 

Upload Music