تبليغاتX
يادداشتهاي شبانه
بدون شرح
اولین باره که در اینجا دعوت می کنم  گزارشی رو ببینید...دو سه هفته ای هست واحد مرکزی خبر با تلاش محمد دلاوری گزارشهایی رو با عنوان صرفا جهت اطلاع روی آنتن میبره...
به نظر من پخش این نوع گزارشها برای رسانه چند گام به جلوست....خواستم از شما دعوت کنم که پنج شنبه ها اخبار ساعت ۲۱ و ۲۰.۳۰ را ببینید ...مطمئنم که دوست خوبم( محمد دلاوری)هم خوشحال میشه با نظر و پیشنهاد شما کیفیت اجرا و پخش این نوع گزارشها رو بالا ببره... پس لطفا حتما ببینید...این گزارشهابا زبان طنز ورویکردی انتقادی  حرفای زیادی برای گفتن داره ...ان شالله که عاقبت به خیر هم بشه! راستی قراره این گزارشها بعد از پخش در آدرس وبلاگ محمد قرار بگیره...باز هم ان شالله..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 18:39  توسط حميد امامي   | 

کامران نجف زاده طرفداران پرو پاقرصي دارد.کامران نجف زاده دشمناني دارد که به خونش تشنه اند.تعجب نکنيد اين واقعيتي است که من به عينه ديده ام!

 اماخيلي از طرفداران کامران و خيلي از دشمنان کامران او را نمي شناسند... من و کامران روزها و شبهاي بسياري را با هم گذرانده ايم ....

 امروز به مناسبت روز خبرنگار اين چند خط را اختصاص دادم به کامران عزيز....نه به خاطر گزارشهاي ويژه اش و نه به خاطر خط فکري و يا شهرت و محبوبيتش...کامران را دوست دارم به خاطر انسان بودنش...کامران را دوست دارم به خاطر همه آن احساسات پاکي که در جثه کوچکش پنهان شده و کسي از آن خبر ندارد...هيچ وقت اشکهايي راکه در ان روزهاي سخت و جانکاه پا به پاي  من  ريخت فراموش نمي کنم...

امروز به مناسبت روز خبرنگار در واحد مراسمي گرفتند و کيکي تقسيم کردند و حرفهاي قشنگ زدند و من نا خوداگاه به ياد کامران و غربت افتادم و  دلم  برايش بيش از هميشه تنگ شد...

امروز اين چند خط رو نوشتم که  اين نکته را  به اوياد اوري کنم  :  ما هميشه به يادت هستيم و دوستت داريم حتي اگر در روز خبرنگار هم نتوانيم به تو زنگ بزنيم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 18:28  توسط حميد امامي   | 


بعد از اتمام تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می‌کرد. تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده‌بود پیش وی می‌رود. از وی می‌پرسد که «فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش‌ام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟» مرد با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. 
بعد از این اتفاق بود که مرد علی‌رغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.

بخشی از وصیت نامه جالب مرحوم حسین پناهی...

-----------------------------------

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 17:57  توسط حميد امامي   | 

يک کرگدن جوان، تنهايي توي جنگل مي رفت. دم جنبانکي که همان اطراف پرواز مي کرد، او را ديد و از او پرسيد که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: يعني تو يک دوست هم نداري؟

کرگدن پرسيد: دوست يعني چي؟

دم جنبانک گفت: دوست، يعني کسي که با تو بيايد، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولي من که کمک نمي خواهم.

دم جنبانک گفت: اما بايد يک چيزي باشد، مثلاً لابد پشت تو مي خارد، لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يکي بايد پشت تو را بخاراند، يکي بايد حشره هاي پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمي توانم با کسي دوست بشوم. پوست من خيلي کلفت و صورتم زشت است. همه به من مي گويند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزيز، دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب ديگر چيست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: اين که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمي بينم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمي کني، آن را نمي بيني؛ ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت يک قلب نازک داري.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً يک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو يک قلب نازک داري. چون به جاي اين که دم جنبانک را بترساني، به جاي اين که لگدش کني، به جاي اين که دهن گنده ات را باز کني و آن را بخوري، داري با او حرف مي زني.

کرگدن گفت: خب، اين يعني چي؟

دم جنبانک جواب داد: وقتي که يک کرگدن پوست کلفت، يک قلب نازک دارد يعني چي؟! يعني اين که مي تواند دوست داشته باشد، مي تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اينها که مي گويي يعني چي؟

دم جنبانک گفت: يعني ... بگذار روي پوست کلفت قشنگت بنشينم، بگذار...

کرگدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يک جمله ي مناسب مي گشت. فکر کرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند.

داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را با نوک ظريفش برمي داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست دقيقاً از چي خوشش مي آيد.

کرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين که من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي کوچولوي پشتم را بخوري؟

دم جنبانک گفت: نه اسم اين نياز است، من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اينکه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري، يعني احساس رضايت مي کني. اما دوست داشتن از اين مهمتر است.

کرگدن نفهميد که دم جنبانک چه مي گويد اما فکر کرد لابد درست مي گويد. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت کرگدن مي نشست، هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي کوچک را از لاي پوست کلفتش بر مي داشت و مي خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبي داشت.

يک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو اين موضوع که کرگدني از اين که دم جنبانکي پشتش را مي خاراند و حشره هاي پوستش را مي خورد احساس خوبي دارد، براي يک کرگدن کافي است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافي نيست.

کرگدن گفت: بله، کافي نيست. چون من حس مي کنم چيزهاي ديگري هم هست که من احساس خوبي نسبت به آنها داشته باشم. راستش من مي خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد، چرخي زد و آواز خواند، جلوي چشم هاي کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سير نشد.کرگدن مي خواست همين طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه ي دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن روي زمين. وقتي که کرگدن به اينجا رسيد، احساس کرد که يک چيز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسيد و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزيزم، من قلبم را ديدم، همان قلب نازکم را که مي گفتي. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک هاي کرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز، تو يک عالم از اين قلبهاي نازک داري.

کرگدن گفت: اينکه کرگدني دوست دارد دم جنبانکي را تماشا کند و وقتي تماشايش مي کند، قلبش از چشمش مي افتد يعني چي؟

دم جنبانک چرخي زد و گفت: يعني اين که کرگدن ها هم عاشق مي شوند.

کرگدن گفت: عاشق يعني چي؟

دم جنبانک گفت: يعني کسي که قلبش از چشمهايش مي چکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشايش کند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد، يک روز حتماً قلبش تمام مي شود. آن وقت لبخندي زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبي دارد، بگذار تمام قلبم براي او بريزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 17:46  توسط حميد امامي   | 

نقل قول هایی از افراد مختلف از کتاب " در زندگی فهمیده ام که ... "

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  در زندگی فهمیدم که یک زلزله 7 ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند.( 28 ساله )

   فهمیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته " از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است . (54 ساله )

   فهمیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری . (۱۲ ساله )

     فهمیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم ، آن را به نحو احسن انجام می دهم . (48 ساله )

  فهمیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . ( 38 ساله )

    فهمیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.  ( 20 ساله)

    فهمیده ام که وقتی مامانم میگه " حالا باشه تا بعد " این یعنی " نه"  .   ( 7 ساله )

   فهمیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. ( 42 ساله )

   فهمیده ام که بیش تر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند  هرگز اتفاق نمی افتند .( 64 ساله )

     فهمیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک " زندگی خوب" حرکت  می کنند که از کنار آن رد می شوند . ( 72 ساله )

  فهمیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد .( ۲۹ساله )

   فهمیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام ( 38 ساله )

فهمیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه.( 34 ساله)

فهمیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری ، باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید -(29 ساله )

 فهميده ام كه نبايد با نگراني در مورد چيزهايي كه تنها امكان رخداد آنها وجود دارد زندگي كرد ولي نبايد آنها را كامل هم كنار گذاشت.

فهمیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. (29 ساله )

- فهمیده ام هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است و يا غير اخلاقي و يا چاق كننده ...

  - فهمیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست... اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند!( 27 ساله )

-فهمیده ام که خیلی از چیزهایی که ناراحتمان می کنند در واقع ارزش ناراحت شدن را ندارند! (24 ساله )

فهمیده ام که  تنها دوستان واقعی تو فقط و فقط پدر و مادر تو هستند و لا غیر(  خودم)

فهمیده ام که مخلصم چاکرم گفتن دوستان الکی است...اینو وقتی اسباب کشی داری خوب می فهمی!(مخلص شما...خودم)

فهمیده ام که وقتی خیلی چیزها رو  می فهمی باید  خودت رو به نفهمیدن بزنی!(باز هم خودم)

-----------------------------------

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 16:35  توسط حميد امامي   | 

 

هر شب میان مقبره ها راه می روم           شاید هوای زیستنم را عوض کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 16:11  توسط حميد امامي   | 

دوباره روز مادر رسید....برای من که به هر دری میزنم تا یادم برود که من دیگر نه پدر دارم و نه مادرروز کشنده ایست...و عجیب این که این روزها تند تند از راه می رسند انگار چرخ روزگارهم با شتاب بیشتری می چرخد تابا یاد آوری ش مرا بیشتر در زیر چرخ دنده های خود خرد کند....باکی نیست... برمرد مرده لگد

می زند این روزگار نامرد...

اما من برایت می نویسم مادر جان....دلم برای شما و بابا بدجوری تنگ شده....می دانم شما هم از آن بالا نگران من هستید...اما نباشید  من دارم  اینجا پوست کلفت می شوم....همیشه می گفتید که من لوس و نازک نارنجی هستم و تحمل سختی ها را ندارم اما دیدید که چه تحملی دارم...!

 اینجابا آدمهایی که زمین تا آسمان با شما فرق دارند نشست و برخاست می کنم....در این تهران خراب شده روز را شب می کنم ...سعی می کنم باکار  خود رابر دار کنم....کم کم دارم  به مرض عادت.. عادت می کنم....

مادر جان... امروز  نا خود اگاه دستم رفت  به تلفن...می خواستم به شما زنگ بزنم که چه دوست دارید  برایتان هدیه بگیرم....نمی خواهم دوباره از دستم حرص بخورید....  بدجوری دلم هوای شما را دارد...

برای بابا که دیگر هیچ ....حد و اندازه ندارد...........راستی آنجااجازه می دهی با دوستان صمیمی ش به دوده و گشت و گذار برود یا باید بابا بهانه های خوبی  برای در رفتن از خانه پیدا کند؟

دیدید چقدر همسر باوفایی داشتید که تا آخرین لحظه تنهایتان نگذاشت...من همیشه می گفتم و شما با این که این حقیقت را می دانستید اما به ظاهر قبول نمی کردید که بابا هرجا باشد فکر و ذکرش پیش شماست و نگران این که نکند فراموش کنید قرصها یی که دکتر نوشته  به موقع  بخورید...دیدید در سفر آخر با این که ماشین خرد وداغان شده بوددستش را به سمت شما  کشانده بود تا از شما  حفاظت کند........

مادر جان مرا ببخش.... این روزها همه شادند ...نمی خواهم خاطرت را پریشان کنم و بیش از این وقتت رابا دلتنگی هایم بگیرم...خیلی مراقب خودت باش.

داشت یادم می رفت...مادر جان روزت مبارک..... 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 11:19  توسط حميد امامي   | 

این  مطلب طنز رو یکی از دوستان فرستاده...چون این روزها مثل  روزهای همیشگی ما فرصت نوشتن نیست انتخابش کردم برای اینجا....خدا رحم کنه!

------------------------------------------------------------------------------------------

همیشه خانم ها به امر شریف «شرط و شروط تعیین کردن» مشغولن. ولی حالا وقتشه که ما مردها هم تکلیف خودمون رو روشن کنیم... خانوما توجه کنن: اینها قانون های ما هستن؛ توجه بفرمایید که همه قانون ها قانون شماره «1» هستن!

  1. با شما خرید کردن ورزش نیست. ما هم دوست نداریم فرض کنیم که هست!

  1. از نظر ما گریه کردن یعنی باج خواستن!

  1.هر چیزی که می خواهید درست بگید. بذارید درست روشنتون کنیم؛ با گوشه زدن به جایی نمی رسین. با کنایه زدن به جایی نمی رسین. با حرفای مبهم به جایی نمی رسین. صاف و پوست کنده بگین چی میخواین!

  1. هیچ اشکالی نداره اگه سوال های ما رو با «بله» و «خیر» جواب بدین. خیلی هم خوشحال میشیم!

  1. بی زحمت فقط زماني مشکلتون رو پیش ما بیارین که بخواهین ما حلش کنیم. ما فقط مشکل حل کردن بلدیم. اگه همدردی می خواهید برید پیش بقیه خانم ها!

  1. اگه برای 17 ماه متوالی سردرد دارید، حتماً یه طوریتون هست! خودتونو به يه دکتر نشون بدین!

  1. چیزایی که 6 ماه پیش گفتیم رو توی دعوای امروز علیه مون استفاده نکنین. اصلاً می دونین چیه؟ ما فقط حرفای هفته پیش یادمونه!

  1. اگه فکر می کنین چاقین خب حتماً هستین دیگه! چرا باز می پرسین؟!

  1. اگه از حرف ما 2 تا برداشت می کنین و یکیش شما رو عصبانی یا غمگین می کنه، پس منظور ما این یکی نبوده، اون یکی بوده!

  1. یا از ما بخواهید یه کاری براتون بکنیم، یا بهمون بگید چطوری باید انجامش بدیم. نه هر دو تاش با هم! اصلاً اگه شما بهتر می دونید که چطور باید انجام بشه، چرا خودتون انجام نمی دین؟!

  1. اگه خیلی احساس میکنین که حتماً باید یه حرفی رو بزنین، حداقل تا آگهی بازرگانی تلویزیون صبر کنین. نه وسط فیلم!

  1. کریستف کلمب از کسی آدرس نپرسید. ما هم نمی پرسیم!

    1. اگه ما پرسیدیم «چته؟» و شما گفتین «هیچی»، ما هم فرض می کنیم چیزیتون نیست! البته میدونیم که یه چیزیتون هست، ولی به دردسرش نمی ارزه!

  1. اگه یه چیزی میگین ولی نمی خواهین جوابشو بشنوین، پس ناراحت نشين اگه ما هم یه جوابی بدیم که نخواهید بشنوید!

  1. وقتی می خواهیم با هم بریم بیرون، هر چی که بپوشین خوبه. به جون خودمون راست می گیم!

  1. لباس به اندازه کافی دارين! اصلاً نگران نباشين!

  1. کفشاتون هم خیلی زیاده!

  1. اندام ما خیلی هم متناسبه. اصلاً خپل بودن خیلی هم خوبه!

  1. خانمای محترم، از اینکه این مطلب رو خوندین متشکریم. ضمناً اگه قراره چند شب بيرون بخوابیم اصلاً نگران نباشین. بیرون خوابیدن برای مردا مثل پیک نیکه!

 

 




+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:17  توسط حميد امامي   | 

آي آدماي مهربون...دمتون گرم....اصلا انتظار اين همه همدلي رو نداشتم...خيلي با معرفتين...خيلي با صفايين...خيلي با حالین....من رو شرمنده کردين....فکر نمي کردم اينقدر هواي منو داشته باشين...اي ول به خدا اي ول....پر انگيزه شدم... پر انرژي...خدا شکرت...اين همه آدم خوب داش مشتي و لوطي دور و برم هستن و من بي خبر بودم...منه کم جنبه و اين همه نعمت....محاله محاله!

همه تلاش کردند که من با روحيه مضاعف به کارم ادامه بدم...اي خدا شکرت...به خدا شکرت...من طاقت اين همه لطفو ندارم...اخه يک کمي بدي کنيد ...نامردي کنيد تا دلم نسوزه...فکر نميکردم تو اين دوره زمونه هم ادمهايي باشن که غم ديگرون غم اوناباشه...بابا اي ول...خدا شکرت .از در و ديوار داره برام  مي باره....بانک برنده شدم  !.ديسک کمر و گردنم  بدون دکتر رفتن بهترشده.. قاتل جاده قراره بعد از ۱۵ ماه بالاخره ۶ماه بره حبس(براي هر نفر ۳ماه)...صاحب خونه مي گه نمي خواد اجاره بدي....همکارا که به دروغ مي گفتن زير اب دوستاشونو ميزنند از گل نازک تر به من نمي گن...مي دونند که من شرايطم عادي نيست منو شرمنده ميکنند...مي دونم که  نمي تونم جبران کنم...انشالله اجر کاراشون ماجور باشه....همکارام از ته دل منو دست دارن..اينو از چشاشون مي خونم!خدا کنه هيچوقت ازشون جدا نشم..اصلا طاقت دوريشون رو ندارم....

خدايا شکرت...يکوقت  نگي ناشکرما...واقعا شکرت..

آي آدمها ي مهربون که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد.....دمتون گرم....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:40  توسط حميد امامي   | 

 
از علامه جعفري مي‌پرسند چي شد كه به اين كمالات رسيدي؟! ايشان در جواب خاطره‌اي از دوران طلبگي تعريف و اظهار مي‌كنند كه هرچه دارند از كراماتي است كه به دنبال اين امتحان الهي نصيبشان شده: «ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتيم. خيلي مقيد بوديم، در جشن‌ها و ايام سرور، مجالس جشن بگيريم و ايام سوگواري را هم، سوگواري مي‌گرفتيم.

شبي مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) اول شب نماز مغرب و عشا مي‌خوانديم و شربتي مي‌خورديم. آن گاه با فكاهياتي مجلس جشن و سرور ترتيب مي‌داديم.

آقايي بود به نام آقا شيخ حيدرعلي اصفهاني كه نجف‌آبادي بود. معدن ذوق بود. او كه مي‌آمد  جلسه دست او قرار مي‌گرفت.

آن ايام مصادف شده بود با ايام قلب‌الاسد (10 تا 21 مرداد) كه ما خرماپزان مي‌گوييم و نجف با 25 يا 35 درجه خيلي گرم مي‌شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقي درست شده بود و پشه‌هايي به وجود آمده بود كه عرب‌هاي بومي را اذيت مي‌كرد. ما ايراني‌ها هم كه، اصلاً خواب و استراحت نداشتيم.آن سال آنقدر گرما زياد بود كه اصلاً قابل تحمل نبود نكته سوم اين‌كه حجره من رو به شرق بود. تقريباً هم مخروبه بود.من فروردين را آنجا به طور طبيعي مطالعه مي‌كردم و مي‌خوابيدم. ارديبهشت هم مقداري قابل تحمل بود، ولي ديگر از خرداد امكان استفاده از حجره نبود.

گرما واقعاً كشنده بود. وقتي مي‌خواستم بروم از حجره كتاب بردارم مثل اين بود كه با دست نان را از داخل تنور برمي‌دارم، در اقل وقت و سريع!

با اين تعاريف اين جشن افتاده بود به اين موقع، در بغداد و بصره و نجف، گرما تلفات هم گرفته بود. ما بعد از شب نشستيم، شربت هم درست شد، آقا شيخ حيدرعلي اصفهاني كه كتابي هم نوشته بود به نام «شناسنامه خر» آمد.

مدير مدرسه‌مان، مرحوم آقا سيداسماعيل اصفهاني هم آنجا بود. به آقا شيخ علي گفت: آقا شب نمي‌گذره، حرفي داري بگو، ايشان يك تكه كاغذ روزنامه در آورد.

عكس يك دختر بود كه زيرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها» (زيباترين دختر روزگار)، گفت: آقايان من درباره اين عكس از شما سوالي مي‌كنم.

اگر شما را مخير كنند بين اين‌كه با اين دختر به طور مشروع و قانوني ازدواج كنيد (از همان اولين لحظه ملاقات عقد جاري شود و حتي يك لحظه هم خلاف شرع نباشد) و هزار سال هم زندگي كنيد، با كمال خوشرويي و بدون غصه، يا اين‌كه جمال علي(ع) را مستحباً زيارت و ملاقات كنيد، كدام را انتخاب مي‌كنيد.

سوال خيلي حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زيارت علي(ع) هم مستحبي. گفت: آقايان واقعيت را بگوييد. جانماز آب نكشيد، عجله نكنيد، درست جواب دهيد.

اول كاغذ را مدير مدرسه گرفت و نگاه كرد و خطاب به پسرش كه در كنارش نشسته بود با لهجه اصفهاني، گفت: سيدمحمد! ما يك چيزي بگوييم نري به مادرت بگويي‌ها؟ معلوم شد نظر آقا چيست. شاگرد اول ما نمره‌اش را گرفت! همه زدند زير خنده. كاغذ را به دومي دادند. نگاهي به عكس كرد و گفت: آقا شيخ علي، اختيار داري، وقتي آقا (مدير مدرسه) اين‌طور فرمودند مگر ما قدرت داريم كه خلافش را بگوييم. آقا فرمودند ديگه! خوب در هر تكه خنده راه مي‌افتاد.

نفر سوم گفت: آقا شيخ حيدر اين روايت از امام علي(ع) معروف است كه فرموده‌اند: «يا حارث حمداني من يمت يرني» (اي حارث حمداني هر كي بميرد مرا ملاقات مي‌كند)‌

پس ما ان‌شاءالله در موقعش جمال علي(ع) را ملاقات مي‌كنيم! باز هم همه زدند زيرخنده، خوب اهل ذوق بودند. واقعاً سوال مشكلي بود. يكي از آقايان گفت: آقا شيخ حيدر گفتي زيارت آقا مستحبي است؟ گفتي آن هم شرعي صد درصد؟ آقا شيخ حيدر گفت: بلي.

گفت: والله چه عرض كنم. (باز هم خنده حضار)‌

نفر پنجم من بودم. اين كاغذ را دادند دست من. ديدم كه نمي‌توانم نگاه كنم، كاغذ را رد كردم به نفر بعدي، گفتم: من يك لحظه ديدار علي(ع) را به هزاران سال زناشويي با اين زن نمي‌دهم. يك وقت ديدم يك حالت خيلي عجيبي دست داد. تا آن وقت همچو حالتي نديده بودم. شبيه به خواب و بيهوشي بلند شدم. اول شب قلب‌الاسد وارد حجره‌ام شدم، حالت غيرعادي، حجره رو به مشرق ديگر نفهميدم، يك‌بار به حالتي دست يافتم. يكدفعه ديدم يك اتاق بزرگي است يك آقايي نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قيافه‌اي كه شيعه و سني درباره امام علي(ع) نوشته در اين مرد موجود است. يك جواني پيش من در سمت راستم نشسته بود. پرسيدم: اين آقا كيست؟

گفت: اين آقا خود علي(ع) است، من سير او را نگاه كردم. آمدم بيرون، رفتم همان جلسه، كاغذ رسيده دست نفر نهم يا دهم، رنگم پريده بود. نمي‌دانم شايد مرحوم شمس‌آبادي بود خطاب به من گفت: آقا شيخ محمدتقي شما كجا رفتيد و آمديد؟ نمي‌خواستم ماجرا را بگويم، اگر بگم عيششون بهم مي‌خوره، اصرار كردند و من بالاخره قضيه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خيلي منقلب شدند.

خدا رحمت كند آقا سيداسماعيل (مدير) را خطاب به آقا شيخ حيدر، گفت: آقا ديگر از اين شوخي‌ها نكن، ما را بد آزمايش كردي. اين از خاطرات بزرگ زندگي من است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 12:47  توسط حميد امامي   |