تبليغاتX
يادداشتهاي شبانه
بدون شرح

بزرگترين خوشبختي ها داشتن بدبختي هاي کوچک است.

(دکتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:23  توسط حميد امامي   | 

بیست و پنج ـشش روزی از ماموریتمون در عراق گذشته بود...شبها باصدای انفجار می خوابیدیم ..صبح هم با صدای انفجار بیدار می شدیم.یک روز که بیدار شدم عزیزی و معماریان( همکاران اعزامی خوبم در عراق)به من گفتند که شبها تو خواب خیلی داد و بیداد می کنی و انگار با کسی  داری صحبت می کنی...اما من اصلا خودم متوجه  نبودم .....با خودم گفتم بیشتر حواسم رو جمع کنم ببینم موضوع این خوابها چیه ....قضیه به گوش مدیردفترهم رسیده بود...می گفت شب غذای سنگین نخور...سبک بخواب مشکل حل میشه!

اون شب اصلا غذا نخوردم...تو خواب دیدم با خواجه عبدالله انصاری داریم تو یک محیط سر سبز قدم می زنیم وبا هم مشاعره می کنیم....اونقدر من احساساتی شده بودم و اشعار رو با صدای بلند می خوندم که خودم از صدای نکره خودم حداقل دو متر از خواب پریدم....کم کم داشتم نگران می شدم که نکنه برای اعصاب نازنینم مشکلی پیش اومده....مدیر دفترهمچنان اصرار داشت که از غذای سنگینه!این باراز ظهر دیگه هیچی نخوردم...چایی رو هم که خیلی بهش معتادم با ترس و لرز یک استکان خوردم......می دونید شب تو خواب چی دیدم؟

خواب دیدم سوار دو چرخه ام..دارم دور میدون ولی عصررکاب می زنم...نبش خیابون .. فیدل کاسترو  با زیر شلواری راه راه ایستاده بود وبا اشاره دست به من گفت :مستقیم انتهای بلوارکشاورز!!ومن اونو سوار دوچرخه کردم و تا انتهای بلوار رسوندم و به خاطر این که می شناختمش کرایه هم نگرفتم!

صبح موضوع خواب رو برای مدیر دفتر تعریف کردم...به من گفت سریع ساک و وسایلت رو جمع کن برگرد تهران..به نظر میرسه وضعیتت داره خطرناک میشه..!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:29  توسط حميد امامي   | 

سلام بر همه دوستان آشنا و غريب آشنا....من رو ببخشيد به خاطر شلوغي کار در ايامي که گذشت و همچنين به خاطر تنبلي.....عيد همه شما مبارک...راستي اگه دوست داشتيد به آدرس زير يک سر بزنيد....خالي از لطف نيست.....يا علي

http://video.google.com/videoplay?docid=-3039281120996558144&hl=en

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:40  توسط حميد امامي   | 

وقتی انتخابات لبنان برای بار سیزدهم به تعویق می افته...وقتی هفتاد روز منتظر یک خبر هستی و خبری نمی شه...وقتی تو این هفتاد روز از صبح تا شب فقط یک وعده غذا می خوری که اون هم بیشتر نیمرو و املته....طبیعی که ذ هنت می ره سراغ این موضوع که الان می خوام براتون تعریف کنم.....حسین دوربینی رو کم و بیش همه مردم می شناسن..با این که اسم و چهره شخصیتهای علمی، فرهنگی و سیاسی کشور برای خیلی از مردم ما ناآشناست اماحسین دوربینی به لطف و مدد تصویرهای خبری به یک چهره نام آشنا تبدیل شده...

حسین با اون عینک درشت ..لباس همیشگی و لبخندی که در پشت چهره معصومانه اش پنهان شده (البته به تعبیرمن که حسین دوربینی رو یک جورایی دوستش دارم ) همه جا حضور داره ... درهرمراسمی که خبری هست و خبرنگار ودوربین ،  حسین در صف مقدم ایستاده و زاویه دوربین رو هم خیلی خوب می شناسه ... تصویربردارها همه از دستش کلافه میشن اما حسین دوربینی باید هرطور شده درتصویرباشه !  نکته جالب اینه که حسین دوربینی اینقدر حرفه ای شده که می دونه کدوم برنامه پخش می شه و کدوم برنامه غیرقابل پخش !  یکی از دوستان خبر تعریف می کرد که به همراه گروه بطور اتفاقی درمیدان هفت تیر حسین دوربینی رو می بینه ومن باب مزاح بهش می گه که بیا با ما بریم برنامه تا شب تصویرت از اخبار پخش بشه .  حسین با نگاه عاقل اندر سفیهی لبخندی می زنه و می گه نه نمیام این برنامه شما پخش نمی شه. من دارم می رم  فلان برنامه  که حتما شب پخش خواهد  شد  !  و جالب اینه که همین اتفاق هم می افته !  یکی از سردبیرهای قدیمی می گفت : اگه دست من بود حسین دوربینی رو به عنوان یک خبرنگار استخدام می کردم چون همیشه زودتر از همه سرصحنه حاضر می شه .

حالا با این مقدمه موضوع دوم رو براتون تعریف می کنم ..... تقریبا شش ماهه که به لطف  یکی از همکاران خوبم بنده حقیر که از اینترنت ورایانه و وبلاگ هیچ سررشته ای ندارم صاحب یک وبلاگ شدم .  دراین مدت چند ماه هروقت فرصتی پیش آمده دراینجا مطالبی رو خط خطی کردم و سری هم به وبلاگ دوستان زده ام  . از سرکنجکاوی ( در واقع همون فضولی ) کامنت های دوستان رو هم می خونم .( معنی کامنت رو هم تا شش ماه پیش نمی دونستم ) دراین مدت بدون اغراق به هروبلاگی سرزدم یک نام همیشه توجهم رو جلب  کرده ....آبجی سمیه ... این خواهر بزرگوار ومهربون با پشت کاری مثال زدنی درهمه این وبلاگها حضوری چشمگیر وتاثیرگذارداره ..... من خودم اونقدر تنبلم که به زحمت کامنتی رو برای دوستان می نویسم .... یک علتش هم اینه که وقتی می خوام تایپ کنم انگار دارم با کفش پاشنه بلند از قله اورست می رم بالا .... اما آبجی سمیه دربیشتر این وبلاگها نه یک کامنت بلکه چندین کامنت مفصل می نویسه و بعضی وقتها هم به نکات خوبی اشاره می کنه .

نمی دونم چرا  شاید براثر همین زیاده روی در خوردن املت ومشتقات آن باشه که امروز بعد از شنیدن خبر تعویق نشست نمایندگان مجلس لبنان ناخودآگاه ذهنم رفت سراغ حسین دوربینی وآبجی سمیه و با خودم فکر کردم اگر جناحهای سیاسی لبنان فقط کمی از اراده و پشتکار و جدیت آبجی سمیه و حسین دوربینی رو در مذاکرات داشتند تا حالا حتما انتخابات برگزار شده بود و رئیس جمهور هم تعیین !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:7  توسط حميد امامي   | 

گوش شیطون کر نبود!...نه سه شنبه خبری شد نه دوشنبه و نه شنبه......اساسا هم با توجه به اوضاع شیر تو شیر اینجا... قرار هم نیست حالا حالاها خبری بشه...اختلافات دو جناح کم بود اظهارات جناب بوش هم قوز بالا قوز شد...هرچه مذاکره شده بود دود هوا شد ورفت...ازامروز هم تعطیلات کریسمس در لبنان آغاز شده....چشممون به جمال تعطیلات اینجا روشن! به هر بهانه ای تعطیل می کنند.....روز استقلال..اعیادمختلف...اون هم نه یک روز و دو روز...از سه روز کمتر بهشون بر می خوره...یکی از کارمندهای محلی می گفت ما با تعطیلات مسیحیان .شیعیان و اهل تسنن تعطیلیم.ولی اگه میشد تعطیلات نوروز هم اینجا ۱۳ روز تعطیل بشه خیلی خوب میشد!

......................................................................  

این دو مطلب هم بی ربطه اما برای تنوع بد نیست..یکی از دوستان فرستاده بود............    

تویاتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن
مرد: الو؟صداي زن اون طرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟ مرد: آره .زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره . زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود. مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري .زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخریم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره. مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم . خداحافظ .مرد: خداحافظ . بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!
................................. 

 يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم ... منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاما باشم، سوار يه قايق بادباني شيک  و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه عالمه پول داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»

نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه.
  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:42  توسط حميد امامي   | 

انگارسه شنبه یک خبرهایی می خواد بشه اینجا..گوش شیطون کر...جلسه برگزار میشه...حالا یا برای تعدیل قانون اساسی یا توافق هر دو جناح برای ترکیب کابینه آینده دولت...فعلا..مشکل جناب سعد حریری است که هر دو پاشو کرده تو یک کفش که من باید نخست وزیر بشم...میشل عون هم که اینجا برای خودش برو بیایی داره..گفته: عمرا بذارم وزیر بشی!...

.............................................................................

راستی فردا قراره با یک هنرمند ایرانی که فکر کنم همه دوستش دارن تو لبنان مصاحبه کنم.برگشتم ایران انشالله گزارش رو تکمیل می کنم.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:27  توسط حميد امامي   | 

آقا...این لبنانیها انگار قصد ندارند حالا حالاها رئیس جمهور انتخاب کنند...هر هفته میگن جمعه آینده...اصولا انگار پا قدم ما خوش یمن نیست...عراق هم که می ر فتیم..انفجارها شروع می شد در حالی که روزهای قبلش بگی نگی آروم بود...به قول داداش روحانی نژاد این شانس .... ماست که هر جا می ریم خلاصه اوضاع و احوال کیشمیشی  میشه...بگذریم...حالا اسم میشل سلیمان ژنرال ۵۹ ساله مسیحی لبنان برای تصدی پست ریاست جمهوری سر زبونها افتاده...

این جناب ژنرال در شهرک عمشیت در استان جبل  لبنان چشم به این دنیای شیر تو شیر گشوده اند...با مدرک علوم سیاسی و اداری از دانشکده دولتی فارغ التحصیل شدند...رئیس شاخه اطلاعات ارتش ..فرمانده تیپ ۱۱و۱۶ پیاده و از سال ۱۹۹۸ هم عهده دار سمت فرمانده ارتش لبنان بوده اند...راویان اخبار و طوطیان شیرین گفتار نقل می کنند که مشار الیه از آدمهای بی طرف در عالم سیاست است..در جنگ ۳۳ روزه هم با حزب الله تعامل خوبی داشته است.

در دیدار اخیر او با نصرالله صفیر رهبر مذ هبی مسیحیان مارونی لبنان ...به او می گویند: اگر رئیس جمهور شوی با مساله خلع سلاح حزب الله چه می کنی؟ژنرال سلیمان می گه : اگر بخواهید حزب الله رو خلع سلاح کنید جنگ داخلی در لبنان اغاز می شه ..

صفیر می پرسه: اگر جنگ بشه.. چقدر طول می کشه؟

سلیمان میگه: ۲ روز.

صفیر خوشحال میگه...یعنی ۲روزه کار حزب الله تمومه؟

ژنرال لبخند میزنه و میگه: نه...کارشما تمومه! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 16:4  توسط حميد امامي   | 

سلام دوستان.........معمولا وقتی می نویسم که دلم گرفته باشه...نه این که فکر کنید نازک نارنجی هستم نه...اما  زیادی اهل دل و مرام و معرفت هستم...خب اینجوری بار اومدم..کاریش نمیشه کرد....وقتی انسانیت می بینم خوشحالم...بی مرامی هم سخت آزردم می کنه.........اینها رو چرا گفتم..؟ نمی دونم...فقط می خواستم چند خطی نوشته باشم.....بنویسم که بگم هستم.........تو غربت ادم بیشتر احساساتی میشه...امروز یک شنبه است وهیچکس تو محل کار نیست.. اخه یکشنبه ها اینجا تعطیله..فکر کنم برای همینه که دارم می نویسم...چون حس عجیب تنهایی بدجوری اومده سراغم...البته امروز تنها روزیه که کمی سرم خلوت شده..از روزی که اومدم اینجا حسابی شلوغ  بوده...و فرصت نفس کشیدن هم نبوده...........بگذریم ...اگه شد روزهای دیگه خبرهای سیاسی لبنان رو می نویسم که کمی هم اطلاع رسانی کرده باشم..............یا علی
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 16:17  توسط حميد امامي   | 

ماهي سياه کوچولو گفت:" نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟....."
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:" بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم..."
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:" همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟"
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :" چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند."
همسايه گفت :" چطور مگر؟"
مادر ماهي گفت:" ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!"
همسايه گفت :" کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟"
ماهي کوچولو گفت :" خانم! من نمي دانم شما "عالم و فيلسوف" به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم."
همسايه گفت:" وا ! ... چه حرف ها!"
مادرش گفت :" من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!"
ماهي کوچولو گفت:" هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم."
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:19  توسط حميد امامي   | 

این شعر قیصر امین پور رو خیلی دوست داشتم..زودتر نتونستم بنویسم چون درگیر هزار کار بودم..اما حالا به یادش این شعر رو اینجا حک میکنم...اگر چه هنوز رفتنش رو باور ندارم...  دوستی میگفت شاعرها هرگز نمی میرند ...من هم دلم رو خوش می کنم ...  

          صبح خورشید آمد

                     دفتر مشق شبم را خط زد

                                  پاک کن بیهوده است

اگر این خطها را پاک کنم

              جای آن معلوم است

                                                ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست

                                        تو بگو

من کجا حق دارم

                 مشقهایم را

                                                   روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟

می روم دفتر پاک نویسی بخرم

زندگی را باید از سر سطر نوشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 14:44  توسط حميد امامي   |