|
بدون شرح
|
یک بادبادک........یک تیر برق.....یک دختر دم بخت.....یک پسر از دور دست......و آرزوهایی که مثل برق بر باد رفت.....خدایا....دلم برای دستهایم تنگ شده است......دلم برای دوربینم تنگ شده است............خدایا دلم برای خودم تنگ شده است........افتاده بود روی تخت...درد امونش رو بریده بود..اشک پهنای صورتش رو گرفته بود...اما دستاش نبودن که اشکاش رو پاک کنند....ادمهاچقدر در برابر تقدیرو سرنوشت ضعیفند....خدایا کاش این قدرت رو به بعضی از ادمهای خوب خودت می دادی تا زمان رو به عقب برگردونند...کاش می شدبه مصطفی بگویند که اونجا برق داره...وبرق بی رحم تا لحضاتی دیگر دستها و پا های مصطفی را بی رحمانه می خورد ....کاش می شد به مصطفی بگویند هیچوقت به تهران نیاید...کاش مصطفی ایلام می ماندو سینما نمی خواند......
خسته نباشين.
اين وبلاگ را برايتان به يادگار مي گذارم اميدوارم هميشه شاد و سربلند باشيد .
با احترام . ميترالبافي