این عکسها رو ببینید...بعضی ها شون دیگه نیستن....بعضی ها سرفه های پی در پی امونشون رو بریده..بعضی ها با زندگی همساز شدن...اونهایی که الان هستن ظاهرشون با دوران جنگ خیلی فرق کرده..اما باطنشون.. خدا می دونه...شاید هنوز بشه تو نفسهاشون بوی خاک جبهه رو استشمام کرد....شاید بشه رد پای ترکش روتو جسمشون پیدا کرد....شاید بشه هنوز هم عاشقی رو تو نگاهشون جستجو کرد...اما من مطمئنم که حسرت یک چیز... رو دلشون مونده....می دونید اون حسرت چیه؟!










+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:6 توسط حميد امامي
|
دوباره فرصتی پیش امد تا فیلمهای تاریخ غرور امیز دوران جنگ را بازبینی کنم...فیلمهایی که کمتر از تلویزیون تا کنون پخش شده.....هم احساس افتخار کردم ...هم دلم گرفت....انها کجا بودند وما کجاییم؟ چقدر دغدغه هاشون زیبا بود...غیرت و شرف و مردانگی در تک تک واژه هاشون موج می زد...بچه های خاکی که در عین پاکی..شجاع بودند وترس براشون معنی نداشت....بچه هایی که داوطلبانه روی مین می رفتند تا کار جنگ زمین نمونه.......بچه هایی که پیر دیر بودند....و شیر میدانهای نبرد....من تو مدت عمرم به هیچکس به اندازه این بچه ها احساس دین نمی کنم...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:22 توسط حميد امامي
|
الو ... خانه سالمندان ...مي خوام با خانم مهر نيا مصاحبه كنم .
اقاي مودبي از پشت تلفن مي گه بايد حتما از انجمن بازيگرا ن يا از اقاي داوود رشيدي رئيس انجمن نامه داشته باشي چون هزينه اقامت خانم مهر نيا رو اونا پرداخت مي كنند بنابر اين ما نمي تونيم بدون اجازه اونا شما رو راه بديم
شماره داوود رشيدي رو پيدا مي كنم ، اقاي رشيدي شماره انجمن بازيگران رو در اختيار من مي گذاره و قرار ميشه اسامي رو با نمابر براي اونا ارسال كنه .
سرانجام نامه معرفي نامه به خانه سالمندان رو از انجمن بازيگران دريافت مي كنم .
از كوچه هاي فرعي خيابان ظفر كه مي گذرم به ياد فيلم سلام سينما مي افتم ... عاشقان سينما كه براي تست بازيگري هجوم اورده بودند ... بعضي ها زير دست و پا افتادند ... يكي نقش كور را بازي مي كرد و ديگري اداي كرو لالها را در مي اورد ... همه مي خواستند بازيگر بشن !
تو خيابون فريد افشار يك دسته گل مي خرم . به اين فكر مي كردم كه اداره پولشو به من مي ده يا نه ... بعد از خودم خجالت كشيدم حالا بر فرض پولشو هم ندادند ايا ارزش نداره براي يك بازيگر پيشكسوت يه مقدار ناچيز از جيب خودم هزينه كنم ؟! پيچ كوچه رو كه پشت سر مي ذارم ياد جمشيد مشايخي مي افتم مي گفت ...اگه دوباره به دنيا بيام ديگه هيچ وقت دنبال بازيگري نمي رم ...
شماره 9 خانه سالمندان ... زنگ مي زنم در كه باز ميشه همينطور كه از پله ها بالا مي رم صداي اكبر عبدي تو گوشم مي پيچه ... « سينما خيلي بي رحمه قبل از بازي صد تا تلفن بهت مي شه اما همين كه كارشون با تو تموم مي شه جوري فراموش مي شي كه انگار اصلا وجود نداري ...»
سلام خانم مهر نيا حالتون خوبه ؟
نه پسرم چه حالي ، چه احوالي ... وقتي ادم پير ميشه ديگه حالي نمي مونه ... ميكروفن كه وصل مي شه از او مي پرسم چند ساله كه بازي مي كني ؟
روسري شو مرتب مي كنه و مي گه دقيق يادم نمي اد شايد بيش از شصت سال باشه ... شوهرم با انتظامي و نصيريان دوست بود و من هم كم كم افتادم تو اين وادي ... از خاطرات تلخ و شيرينش مي پرسم ...مي گه اينقدر خاطرات دارم كه الان هيچ كدوم يادم نمي اد !
يكي از خاطراتشو كه تو روزنامه خونده بودم ياداوري مي كنم ...
خبر فوت فرزندشو پشت صحنه يكي از تئاتر ها به او مي دن ... حسابي گريه مي كنه و بعد مي ره روي صحنه و يك نمايش كمدي بازي مي كنه ...( خيلي سخته نه ؟! )
مهر نيا مي گه هيچ كس سراغمو نمي گيره كسي بهم سر نمي زنه ... خيلي دوست دارم دوباره برم جلوي دوربين .
مي پرسم چند تا فيلم تا حالا بازي كرديد ؟ دوباره مي گه يادم نيست ...
اما او سابقه بازي در بيش از شصت فيلم سينمايي و چندين مجموعه تلويزيوني رو داره مثل اتوبوس ، دزد و نويسنده ، خارج از محدوده ، مسافران مهتاب ، روز باشكوه ، جهيزيه اي براي رباب ، كلاه قرمزي و پسر خاله ، گل پامچال ، مدرسه مادربزرگها ، كوچك جنگلي و ...
مهري مهرنيا در چهارمين جشنواره فيلم فجر برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش دوم زن براي فيلم تنوره ديو شده بود .
مي پرسم چه ارزويي داريد ؟ ميگه كاش يكي از بچه هام زنده مونده بود تا حالا اينقدر تنها نبودم ... براي خودم هيچ ارزويي ندارم فقط از خدا مي خوام منو امرزيده از اين دنيا ببره ...
« انشاءالله ساليان سال زنده باشيد »
خداحافظي مي كنم و از خانه سالمندان بيرون مي ام .
يه چيزي مثل بعض گلومو فشار مي ده ... اخه بديش اينه كه من گريه کردن هم بلد نيستم ... اما يه ارزو براي خانم مهر نيا مي كنم ... « اي كاش مي شد سيمرغ بلورين جشنواره بالهاشو باز كنه و خانم مهر نيا رو دوباره برگردونه به قله هاي جواني ...!
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:27 توسط حميد امامي
|
چند برداشت از زندگی.....زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد....یک روز زندگی می کنیم باقی روزها تکرار همان یک روز است.... زندگی سگی...زندگی یعنی آرسن بودن....زندگی یعنی ادم بودن..... آری آری زندگی زیباست...زندگی اتشگهی دیرنده پابرجاست..........زندگی شاید افروختن سیگاری است.......زندگی شستن یک بشقاب است.......زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد....و این شعر که با وجود تکراری بودن خیلی به دلم نشسته است........زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...هرکسی نغمه خود خواندو از صحنه رود....صحنه پیوسته بجاست....خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد...........................و در پایان شاید بشه این نتیجه رو گرفت که زندگی زندگی است وتنها به نوع نگاه ما ادمها بستگی داره که چه جوری بهش نگاه کنیم.........
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 17:57 توسط حميد امامي
|
مرخصي تمام شد..چند سال بود كه بي خيال مرخصي شده بودم...عشقم كارم بود...حالا هم هست..
اما نمي دونم چرا بعضي ها عشقشون گير دادن به ديگرانه..اونم از نوع سه پيچش! فكر مي كردم چند روزي دور باشم اونها بي خيال مي شن..اما نه..از اين خبرها نيست...مي خندي گير مي دن..تو خودتي گير مي دن...كار داري گير مي دن....تا نيمه شب دنبال گزارشي گير ميدن....خلاصه دارم به اين نتيجه مي رسم كه تو گير دادن لذتي نهفته است كه تو كارهاي ديگه نيست!شايد هم اشكال از منه كه هميشه سعي كردم خودم باشم...وبه قول دكتر شريعتي هيچوقت نخواستم به خاطر مصلحت..حقيقت رو ذبح شرعي كنم!
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:1 توسط حميد امامي
|