تبليغاتX
يادداشتهاي شبانه
بدون شرح

وقتي بچه بودم ،دلم مي خواست دنيا راعوض كنم.

بزرگتر كه شدم ،گفتم : دنيابزرگ است ، كشورم راتغيير مي دهم.

درنوجواني گفتم : كشورخيلي بزرگ است ، بهتر اين است كه شهرم را دگرگون سازم. جوان كه شدم ، گفتم : شهر خيلي بزرگ است ، محله خود را تغيير مي دهم.

به ميانسالي كه رسيدم ، گفتم : ازخانواده شروع مي كنم .

اما در اين لحظه آخر عمر خود مي بينم كه بايد ازخود شروع مي كردم.

اگر دگرگوني را از خود آغاز كرده بودم ، خانواده ،محله ، شهر،كشورم ونيز جهان را به قدر توانم تغيير مي دادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:29  توسط حميد امامي   | 

چند سال پیش بود تازه اومده بودم تهرون ... با همون سادگی یه جوون شهرستونی (مثل عین الله باقرزاده!) ... تو این شهر بی در وپیکر آدمها همه برام غریبه بودن... بگذریم درس تموم شد ..رفتم خدمت... بعد هم استخدام یه شرکت ... روز اول که رفتم سر کار.. حس کردم همه چپ چپ و سنگین نگاهم می کنن ..اما یکی دو نفر بودن  که از همون اولین دیدار برای من با دیگران فرق می کردن .. صمیمیت و یکرنگی رو داشتن ..حرفهاشون به دل می نشست و ابهت خودشون را هم داشتن... حاجی یکی از اون آدمها بود ...هرچی درباره شغلم یاد گرفتم از حاجی بود ...وقتی تشویقم میکرد روز خوشیم بود.. وقتی پکر بود من هم دمغ  بودم... همیشه حس میکردم دلشوره های اون یه جورایی.. دلشوره های من هم هست ... دیگه بعد از چند سال با بعضی از همکارهای تو شرکت.. بیشتر اخت شدیم ... همه ما یه نقطه مشترک داشتیم ..عاشق حاجی و مرام حاجی بودیم ... فیلم آژانس شیشه ای رو دیدید؟ حاجی ما هم مثل حاج کاظم فیلم بود ... از نفس که می افتادیم ... کم که می آوردیم ... به بن بست که میرسیدیم ... شونه های حاجی مطمئن ترین جا برای تکیه دادن بود... حاجی شده بود سنگ صبور همه ما... که ذائقه های مختلف داشتیم ... بعضی هامون لوس و از خود راضی بودیم ...بعضی هامون جسارتا زیادی منطقی و پرچونه و بعضی ها مون هم حساس و نازک نارنجی ... اما حاجی همیشه صبور بود...

سالها مثل برق وباد گذشتن ... اینروزها حاجی را کمتر می بینیم ... حاجی سرش خیلی شلوغ شده ... نمیدونم بعد از این چند سال من عوض شدم یا روزگار ...بیشتر فکر میکنم من ... که حالا به قول بعضی از دوستان برای خودم شدم یه پا "آرسن" (آرسن در فرهنگ ما یعنی آدم هفت خط! ) شاید حق با اونها باشه و من سادگی شهرستونیم رو.. تو دود و دم تهرون... سپرده باشم  به باد...

اما یه چیز عوض نشده برای من و بقیه بچه ها ... حاجی هنوز هم سنگ صبور ماست.. حتی اگه مثل سابق نبینیمش ... هنوز هم دلمون خوشه که ...اگه بازهم.. کم بیاریم و نفس نفس بزنیم ..شونه های حاجی رو داریم ... فقط خدا کنه.. حاجی عوض نشده باشه....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 15:9  توسط حميد امامي   | 

برتر زتمام ما سوی الله.. علی است

در خلوت خاک سر الله ..علی است

گویند دو کون جمله یک نقطه بود

گر نقطه یکی است نقطه بالله ..علی است 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 15:45  توسط حميد امامي   |