تبليغاتX
يادداشتهاي شبانه
بدون شرح
ماهي سياه کوچولو گفت:" نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟....."
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:" بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم..."
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:" همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟"
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :" چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند."
همسايه گفت :" چطور مگر؟"
مادر ماهي گفت:" ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!"
همسايه گفت :" کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟"
ماهي کوچولو گفت :" خانم! من نمي دانم شما "عالم و فيلسوف" به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم."
همسايه گفت:" وا ! ... چه حرف ها!"
مادرش گفت :" من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!"
ماهي کوچولو گفت:" هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم."
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:19  توسط حميد امامي   | 

این شعر قیصر امین پور رو خیلی دوست داشتم..زودتر نتونستم بنویسم چون درگیر هزار کار بودم..اما حالا به یادش این شعر رو اینجا حک میکنم...اگر چه هنوز رفتنش رو باور ندارم...  دوستی میگفت شاعرها هرگز نمی میرند ...من هم دلم رو خوش می کنم ...  

          صبح خورشید آمد

                     دفتر مشق شبم را خط زد

                                  پاک کن بیهوده است

اگر این خطها را پاک کنم

              جای آن معلوم است

                                                ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست

                                        تو بگو

من کجا حق دارم

                 مشقهایم را

                                                   روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟

می روم دفتر پاک نویسی بخرم

زندگی را باید از سر سطر نوشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 14:44  توسط حميد امامي   |