تبليغاتX
يادداشتهاي شبانه
بدون شرح
گوش شیطون کر نبود!...نه سه شنبه خبری شد نه دوشنبه و نه شنبه......اساسا هم با توجه به اوضاع شیر تو شیر اینجا... قرار هم نیست حالا حالاها خبری بشه...اختلافات دو جناح کم بود اظهارات جناب بوش هم قوز بالا قوز شد...هرچه مذاکره شده بود دود هوا شد ورفت...ازامروز هم تعطیلات کریسمس در لبنان آغاز شده....چشممون به جمال تعطیلات اینجا روشن! به هر بهانه ای تعطیل می کنند.....روز استقلال..اعیادمختلف...اون هم نه یک روز و دو روز...از سه روز کمتر بهشون بر می خوره...یکی از کارمندهای محلی می گفت ما با تعطیلات مسیحیان .شیعیان و اهل تسنن تعطیلیم.ولی اگه میشد تعطیلات نوروز هم اینجا ۱۳ روز تعطیل بشه خیلی خوب میشد!

......................................................................  

این دو مطلب هم بی ربطه اما برای تنوع بد نیست..یکی از دوستان فرستاده بود............    

تویاتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن
مرد: الو؟صداي زن اون طرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟ مرد: آره .زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره . زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود. مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري .زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخریم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره. مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم . خداحافظ .مرد: خداحافظ . بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!
................................. 

 يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم ... منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاما باشم، سوار يه قايق بادباني شيک  و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه عالمه پول داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»

نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه.
  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:42  توسط حميد امامي   |