|
بدون شرح
|
اون شب اصلا غذا نخوردم...تو خواب دیدم با خواجه عبدالله انصاری داریم تو یک محیط سر سبز قدم می زنیم وبا هم مشاعره می کنیم....اونقدر من احساساتی شده بودم و اشعار رو با صدای بلند می خوندم که خودم از صدای نکره خودم حداقل دو متر از خواب پریدم....کم کم داشتم نگران می شدم که نکنه برای اعصاب نازنینم مشکلی پیش اومده....مدیر دفترهمچنان اصرار داشت که از غذای سنگینه!این باراز ظهر دیگه هیچی نخوردم...چایی رو هم که خیلی بهش معتادم با ترس و لرز یک استکان خوردم......می دونید شب تو خواب چی دیدم؟
خواب دیدم سوار دو چرخه ام..دارم دور میدون ولی عصررکاب می زنم...نبش خیابون .. فیدل کاسترو با زیر شلواری راه راه ایستاده بود وبا اشاره دست به من گفت :مستقیم انتهای بلوارکشاورز!!ومن اونو سوار دوچرخه کردم و تا انتهای بلوار رسوندم و به خاطر این که می شناختمش کرایه هم نگرفتم!
صبح موضوع خواب رو برای مدیر دفتر تعریف کردم...به من گفت سریع ساک و وسایلت رو جمع کن برگرد تهران..به نظر میرسه وضعیتت داره خطرناک میشه..!!