|
بدون شرح
|
خاطرات همه اين سالها و خاطرات همه اون فيلمها در عرض چند ثانيه در ذهنم مرور شد....دانشجوي سال دوم بودم که براي يک سمينار هنري نام نويسي کردم...نه اين که فکر کنيد به مقالات و سخنراني ها خيلي علاقمند بودم نه.....مي خواستم برم هنرمند ها رو ببينم....وبيشتر از همه خسرو شکيبايي رو... راستي يادم رفت که بگم وقتي تو خوابگاه بودم يکي از دانشجو هاي ترم بالا...يک روز به من گفت وقتي تو رو مي بينم ياد شکيبايي مي افتم! ومن شهرستوني ساده دل چقدر ذوق کردم..احساس عين الله باقر زاده ي فيلمهاي صمد رو داشتم که در شهر بهش پيشنهادهايي ميشد!بگذريم... کارت دعوت به سمينار هفته بعد به دستم رسيد ومن بي خيال کلاسهاي درس دانشگاه رفتم سمينار.........واي... همه بودند ومن چقدر حس خوبي داشتم...کيميايي..مهر جويي.نصرت کريمي.حاتمي کيا(که هنوز مطرح نشده بود)بيضايي..و خيلي هاي ديگه و خسرو شکيبايي ...زمان استراحت بين سخنرانيها در سالن داشتم قدم مي زدم که با خسرو شکيبايي چهره به چهره شدم...دستپاچه سلام کردم. با لبخند جواب داد.آن جمله کليشه اي نا خوداگاه اومد سر زبونم ...گفتم: افتخار مي دين يک عکس يادگاري با هم بگيريم؟ گفت حتما ..ومن تازه يادم اومد که دوربينم رو همراه ندارم!با کلي شرمندگي گفتم ببخشد دوستم انگار دوربين رو برده...فردا تشريف دارين؟ با تواضع ولبخند پاسخ داد:آره هستم ....شب رفتم تو خوابگاه و چقدر براي بچه ها خالي
بستم..گفتم :ساعتها با خسرو ! نشستيم و در باره سينما و فيلمهاش بحث کرديم و اون چقدر از استعداد من براي بازي در سينما تعريف مي کرد!
روز بعد دوربين به دست منتظر شکيبايي بودم ...نيامد..سمينار سه روزه بود.روز آخر هم نديدمش.کلافه شده بودم که چرا روز اول دوربين رو فراموش کردم ببرم...داشتم تو بوفه استکان چايي رو هورت مي کشيدم که يکي دست زد به پشتم ..گفت:دوستت دوربين رو آورد؟ باورم نمي شد که هنوز منويادش مونده باشه!عکس رو گرفتيم..ومن دوباره جقدر ساده ذوق کردم....
وامروز بعد از اون همه سال وقتي اس ام اس رو خوندم...نمي دونم چرا دست شکيبايي رو دو باره بر شانه هام حس کردم!