نیستی...........باورم نمی شود هنوز....روزهای سختی را می گذرانم....غم بزرگ نبودنت را باید در دل پنهان کنم ....به تنها دخترت باید بگویم که خوبم.....به دوستانم در اداره لبخند بزنم...دوست ندارم این همه تلخی را آنها هم متوجه شوند.........امروز روز سختی است برای من...چهره مهربان و رنجورت یک لحظه هم از مقابل چشمانم محو نمی شود...چادری را که برایت از مکه آورده بودم هنوز در گوشه ساک افتاده است...آه ای خدا....نگو که بنده ناشکری هستم ...نیستم یعنی نمی خواهم ناشکر باشم.....فقط دوباره مثل روزهایی که به ماموریت های سخت می رفتم ..مثل روزهای عراق و افغانستان و لبنان...دعایم کن..شانه های تنها پسرت طاقت تحمل این داغ را به تنهایی ندارد....خودت از خدا بخواه که به من و خواهرم صبر و تحمل سپری کردن این روزهای سخت رو بده....مادرجان راستی روزت مبارک......
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:4 توسط حميد امامي
|
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 0:9 توسط حميد امامي
|
داشتم از اداره می رفتم بیرون که تلفن تحریریه زنگ زد...یک نفر از انجمن بازیگران سینما پشت خط بود..گفت:پروین سلیمانی امروز بعد از ظهر ساعت ۸ در خانه پسرش از دنیا رفت.....مدتی پیش به همراه همکارم دکتر میر سیدی به عیادتش رفتیم..تنها زندگی می کرد با پای شکسته و کمی فراموشی....دو ساعت گفتگوی ما در یک گزارش ۵ دقیقه ای خلاصه شد..اما همین ۵ دقیقه هم خیلی گزارش تلخی بود.... گفت الان هیچکس بهش سر نمی زنه...پسرش که رهبر ارکستر موسیقی بوده از دنیا رفته ..دخترش در خارج از ایرانه...و نوه بازیگر او هم درگیر کارهای خودشه...دوست با وفای او خانم فاطمه طاهری به کارهای او در حد توانش رسیدگی می کنه...آخر گفتگو رو به دوربین با گریه گفت :من شرمنده مردم خوب ایران هستم....اگه اونها نبودن من مدتها پیش مرده بودم....

امروز بعد از شنیدن خبر با خودم گفتم...خدا هیچکس رو زمین گیر نکنه....پروین سلیمانی امروز تازه راحت شد....با اون همه سابقه هنری ...در فقر و تنهایی ..باچشمهای کم بینا رفت تا شاید آینه عبرتی باشد برای اونهایی که فکر میکنند بازیگری یعنی ثروت..شهرت ... محبوبیت....امضا دادن به هواداران و........

+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:8 توسط حميد امامي
|