تبليغاتX
يادداشتهاي شبانه
بدون شرح
نوشتن گاهی تنها راه رهایی است...رهایی از بغض های در گلو مانده ...رهایی از دردهای در دل مانده...رهایی از آدمهای وا مانده ....رهایی از اتاقهای در بسته...می نویسم چون نمی خواهم در این بغض نا خواسته بمیرم...می نویسم تا شاید دوباره روی پاهایم    بایستم...می نویسم تا شاید لرزش دستهایم خوب شود....می نویسم چون نمی خواهم ساعتها مات شوم...می نویسم تا شاید شبها خوابم ببرد....تاشاید دوباره خوابهای خوب ببینم....می نویسم تا شاید فهمیدنم را نفهمم....می نویسم  تایادم بماند هیچوقت از هیچکس هیچ انتظاری نداشته باشم...می نویسم تا شاید مثل دوران کودکیم دوباره شاعر شوم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 13:10  توسط حميد امامي   | 

پسرک ساده شهرستاني که با لبخند ديگران شاد مي شد و با غم ها ي ديگران دلگير...اين روزها  اصلا حال خوشي ندارد..پسرک تنهاي تنها شده است..آن روزها که دلش مثل غروبهاي جمعه مي گرفت صدايي بود پشت خط تلفن که آرامش کند...اما اين روزهاغروب جمعه هرروز براي او تکرار مي شود...ديگر وقتي زنگ مي زند کسي نيست که گوشي تلفن را بردارد....پس چرامي گفتند: تنها صداست که مي ماند!

کاش جرات اين را داشت که برود به همانجا که مي گويند جاي خوبيست..تنها دلخوشي پسرک وقتي بود که مي دانست فرسنگها دورتر  کساني هستند که منتظر او لحظه شماري مي کنند ..تعطيلات تابستان يا عيد يا محرم خانه را آب وجارو مي زدند ...آنقدر مهربان بودند که هميشه دوست داشتند مهماني در خانه داشته باشند...وقتي پسرک مي آمد حال وهواي خانه هم فرق ميکرد..انارهاي باغچه را برايش نگه داشته بودندو خيلي چيزهاي ديگر.....يادم مي ايد.موهاي پسرک کمي سفيد شده بود ..انها نگران بودند که نکند در شهر غريب غصه مي خورد..انقدر سوال کردند تا مطمئن شدندکه اين سپيدي مو از غصه نيست...پسرک هم ياد گرفته بود... به خانه که مي رفت موهاي سفيد را رنگ مي کرد..... براي انکه انها غصه نخورند ....اما اين روزها....پسرک همه موهايش سفيد شده است.خدای مهربان...خود می دانی که این روزها روزهای سختی است برای پسرک...پس به او یا طاقت ماندن بده یا جرات رفتن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:16  توسط حميد امامي   | 

پدرم وقتی مرد...هیچ پاسبانی شعر نگفت...پدرم وقتی مرد...زخم مثل خوره ای که "هدایت "می گفت روح مرا هم خورد!

پدرم وقتی مرد...بادآرزوهای مرا  با خود برد....پدرم وقتی مرد...مادرم هم...مرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:34  توسط حميد امامي   |