تبليغاتX
يادداشتهاي شبانه
بدون شرح
دوستی زنگ زد و با هیجان خاصی می گفت:مجله همشهری جوان به شما تمشک طلایی اهدا کرده برای گزارش جومونگ!خیلی خوشحال شده بود که به من تمشک دادند مثل این که من برنده سیمرغ بلورین از جشنواره فیلم فجر شده باشم.

حالا بشنوید از من که مدتهاست دیگر حوصله جواب دادن به انتقادهای گاه بی منطق دوستان را از دست داده ام به مصداق همان شعر معروف" از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست!"

اما چرا حالا در صدد پاسخ به همکاران عزیز در مجله وزین همشهری جوان برآمدم به چند دلیل بود:

۱ـدر قضاوت خود کمال بی انصافی را رعایت کردند!مرقوم فرمودند که گزارش جومونگ با دو هفته تاخیر از تلویزیون پخش شد واین امر سرعت بچه های واحد مرکزی خبر را مثل همیشه در اطلاع رسانی نشان می دهد!همکار گرامی که در تحریریه همشهری جوان نشسته ای و با دوستان عزیز نسکافه لذیذ نوش جان می کنید ودر باره واحد مرکزی خبر  قضاوت می کنید یک ساعت بعد از اتمام کنفرانس مطبوعاتی آقای جومونگ گزارش از پربیننده ترین بخش خبری پخش شد و دوروز بعد روزنامه ها مطلب را به چاپ رساندند.نقش و تاثیر گذاری واحد مرکزی خبر هم بر اهل فن پوشیده نیست.می توانید از آنها سوال کنید!

۲ـمرقوم فرمودند که بنده با ذوق زدگی خاصی از این کنفرانس و پسر نجف زاده گزارش فرستادم روی آنتن..همکار عزیزم از سن و سال من گذشته که برای یک بازیگر کره ای اینگونه ذوق زده بشوم.اگر به همرا ه خانوم صادقی که همه زحمات هماهنگی را یک تنه بر دوش کشیدتلاش کردیم   تا واحد مر کزی خبر مصاحبه اختصاصی با سانگ ایل گوک بگیرد صرفا به خاطر احترامی بود که برای مخاطب و بینندگان خبر قائلیم.پسر نجف زاده را هم شما می شناختی نه بیننده.منظور از سوال من هم یک پسر ۲ ساله بود که به جومونگ علاقه داشت.شما که خبری هستید باید بهتر بدانید که این خود یک خبر است .

۳ـفرموده اند که جومونگ مترجم داشته و من از او پرسیدم "کن یو اسپیک انگلیش!"عزیزم دوست فر هیخته من ...در پست قبلی هم توضیح مختصری دادم که مترجم جومونگ آنقدر بد ترجمه می کرد که سفیر کره خود وارد میدان شد و صحبتهای اقای ایل گوک را به انگلیسی برای ما ترجمه کرد.در کنفرانس مطبوعاتی هم وقتی یکی از همکاران پرسید میتوانم سوالم را به انگلیسی بپرسم مترجم کره ای گفت نه.اشکالی داشت جهت اطمینان خاطر از خود جومونگ من این سوال را بپرسم؟ مضاف بر این که چند نفری از من سوال کرده بودند که جومونگ در یک سریال خیلی سلیس انگلیسی صحبت کرده است.

4_نکته جالب اینجاست که مجله وزین و معتبر همشهری جوان چند ماه پیش یک مصاحبه با جومونگ ترتیب داده بود و  روی جلد مجله هم چند عکس شیک از این بازیگر در تحریریه مجله به چاپ رسانده بود! وبعد توضیح داده بودند که این یک ابتکار جدید بوده است !!!یک مصاحبه دروغین و خیالی   بدون در نظر گرفتن فروش مجله و علاقه خواننده!!دوستان گرام... همکاران عزیز در همشهری جوان  واقعاخسته نباشید این کارشما من را به یاد نشریات زرد انداخت خیلی زرد....!خبرنگار شاخص همشهری جوان در کنفرانس مطبوعاتی با افتخار  با آقای ایل گوک از این ابتکار منحصر به فرد سخن می گفت.

۵ـسیاستهای خبری چیزی نیست که من بتوانم در چند جمله برای شما که خود در یکی از تحریریه ها کار می کنید توضیح دهم.اما ما به این گزارشها می گوییم گزارشهای تولیدی که چندان مقید به قید فوریت نیستند.اگر چه مناسبت خبری  آن هم فراهم بود. یک هفته مانده به پخش آخرین قسمت سریال جومونگ مصاحبه اختصاصی واحد مرکزی خبر با بازیگر این سریال  پخش شد.کاری که هیچ کدام از رسانه های داخلی موفق به انجام آن نشدند.

  _____________________________________________________

 در پایان یاد  شعری از شهریار افتادم که در باره تهرانیها و همشهری های خود سروده بود.حالا انصاف با شما................

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:16  توسط حميد امامي   | 

 گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  دم در خونه ایستادم نمیدونم که دارم میرم توی خونه یا دارم از خونه می ام بیرون!!!دسته  کلید خونه و اداره رو همراه کیسه زباله می اندازم توی سطل آشغال...!!

عینک طبی ام  توی راه می افته دوربدو ن این که متوجه بشم......شبها با همه خستگی هام تا ۲-۳ نصفه شب خوابم نمی بره...سر جام وول می خورم ..کتاب و  روزنامه می خونم تا چشام گرم بشه اما فایده ای نداره....

جمعه ها دنبال بهانه ام برای فرار از استراحت...از خونه می زنم بیرون...اداره یا پیاده راه رفتن در پیاده روهای انقلاب شاید برای دقایقی ذهن خسته ودل شکسته مرا التیامی  بخشند شاید! 

 تو رو خدا  من و نصیحت نکنید...همه اون حرفا رو از حفظم...فقط گوش کنید لطفا همین....

همیشه پدر ومادرم  می گفتن ناشکری خیلی بده ...پس من ناشکری نمی کنم ...فقط حکمتش رو هنوز نفهمیدم...اگه می تونین کمکم کنین که این تقدیر الهی رو در این ماه مبارک بفهمم!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

رحیم امامی درست مثل اسمش  اونقدر خوب و مهربون بود که  مطمئنم  قاتلش رو  می بخشید امااز  چند روزپیش که به من خبر دادند زمان دادگاه  نزدیکه دلشوره و بی خوابی هام شده ۲۴ ساعته.....من می تونم قاتل پدر و مادرم رو ببخشم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:37  توسط حميد امامي   |