|
بدون شرح
|
عده دیگه برعکسند :از دور پرهیبت و ترسناک به نظر می رسند اما وقتی از نزدیک آشنا می شی فوق العاده مهربون و دوست داشتنی هستندوتو حسرت روزهای گذشته رو می خوری که چرا از اونها فاصله می گرفتی...
بعضی دیگه از آدمها هم هستند که نه از دور خوبند و نه از نزديک .....همیشه هم سعی می کنی که سر راهشون قرار نگیری ...اگر هم ببينيشون تصادفي... تا شب دمغي...
بازيگر ها معمولا از دسته اولند...به قول خودشون لانگ شات خوبي دارند ...هميشه در ذهنت مثل نقشهايي هستند که توفيلمها بازي ميکنند:با مرام... لوطي و مهربون ..عشق رفيق...با صفا ساده و صميمي.....اما وقتي از نزديک ميبينيشون يکباره همه اون تصويرهاي ساخته شده در ذهنت فرو مي ريزنند:انگار از دماغ فيل افتادند..مغرور و خودخواه وهزار کوفت و زهر مار ديگه که نيازي به توضيح بيشتر نداره....اما پرويز پرسنويي از يک جنس ديگه است..در لانگ شات براي من همنونقدر جذاب بوده که در کلوز آپ دوست داشتني...ديشب که تيزر فيلم سينمايي کتاب قانون رو ديدم ياد روزهاي لبنان افتادم و اون يک هفته اي که با پرستويي و مازيار ميري در يک هتل اقامت داشتم و شبها در لابي هتل از هر کجا حرف مي زديم تا کمتر احساس دلتنگي کنيم. پرستويي و ميري هر دو متواضع و خاکي بودند.امده بودند که بازيگر نقش زن در فيلم را انتخاب کنند که پس از تستهاي زياد يک نفر پذيرفته شد.شرايط پذيرش کمي سخت بود:زن بايد انگليسي را روان صحبت مي کرد . فارسي را ياد مي گرفت و قيافه اش هم به اروپايي ها شبيه بود..اون جور که مدير توليد فيلم مي گفت داستان جذابي داشت و به نظرفيلم پرفروشي مي شد.منتظر اکران فيلم در ايران ماندم .در جشنواره فيلم گفتند توقيف شده اما ديشب خوشحال شدم که موانع براي اکران بر طرف شده.اگر چه مدتهاست که حوصله فيلم ديدن هم ندارم.
غرض از اين همه فلسفه بافي اين بود که پرستويي هنرمندي است که خودش رو گم نکرده .در مصاحبه اي که انجام داديم و متاسفانه به خاطر تايم خبر فقط حدود ده دقيقه از ان در دو نوبت پخش شد گفتني هاي بسياري داشت.اين که هيجوقت به خاطر غم نان خودش رو کو چيک نکرده....اين که مردم و مخاطب براش اهميت دارند..اين که خودش رو مديون بچه هاي جبهه و جنگ مي دونست...اين که پيشنهاد کرده بودند ۴۰۰ ميليون بگيره و ماکاروني رو در يک عکس تبليغ کنه اما نپذيرفته و خيلي چيزهاي ديگه...بگذريم...


آدمهايي که لانگ شات و کلوزآپ شون مثل هم باشه کم پيدا مي شن!
از کنار هم رد می شیم... دریغ از یک سلام مختصر...دریغ از یک لبخند ساده ...چنان سگرمه هامون رو تو هم کردیم که انگارارث و میراثی از هم طلبکاریم...تو روایات مختلف از نشانه های مومن خوب خدا یکی ید مبسوطه است و یکی هم وجه منبسط : گشاده دستی و گشاده رويي....حالا ید مبسوطه پيشکش...لبخند که مالیات نداره...تازه دماغمون پر شده از فیس افاده که فقط من مسلمونم و ديگران لا مذهب!غيبت مي کنيم مثل آب خوردن..تهمت مي زنيم بيا و ببين...زير آب زدنمون که حرف نداره...لااقل لبخند بزن مومن....
اينها حرفهاي مونده در دلم بود که گاهي خود به خود سر ريز مي شن...شما هم فرض کنيد مقدمه اي است براي نقل يک داستان از معجزه يک لبخند ساده...
-------------------------------------------------------------------------------کتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
"بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند...