نیستی...........باورم نمی شود هنوز....روزهای سختی را می گذرانم....غم بزرگ نبودنت را باید در دل پنهان کنم ....به تنها دخترت باید بگویم که خوبم.....به دوستانم در اداره لبخند بزنم...دوست ندارم این همه تلخی را آنها هم متوجه شوند.........امروز روز سختی است برای من...چهره مهربان و رنجورت یک لحظه هم از مقابل چشمانم محو نمی شود...چادری را که برایت از مکه آورده بودم هنوز در گوشه ساک افتاده است...آه ای خدا....نگو که بنده ناشکری هستم ...نیستم یعنی نمی خواهم ناشکر باشم.....فقط دوباره مثل روزهایی که به ماموریت های سخت می رفتم ..مثل روزهای عراق و افغانستان و لبنان...دعایم کن..شانه های تنها پسرت طاقت تحمل این داغ را به تنهایی ندارد....خودت از خدا بخواه که به من و خواهرم صبر و تحمل سپری کردن این روزهای سخت رو بده....مادرجان راستی روزت مبارک......
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:4 توسط حميد امامي
|