بدون شرح

  قدیم قدیمها که دل و دماغی بود و حال و حوصله ای...گاهی به محفل شعرا سری می زدم و  ازحال خوش آنها حظی در حد بضاعت خودم می بردم...به قول سهراب خرده هوشی داشتم و سر سوزن ذوقی..به همین دلیل گاهی مرتکب شعر گفتن هم می شدم!
این مقدمه را گفتم تا به این نتیجه برسم که شاعرهای خوب حتما شاعرهای معروف و سر شناس نیستند!....شعری که تقدیم شما می شود از یک شاعر خوب ایران زمین است که مطمئنم خیلی از شما نامش را تا کنون نشنیده اید... شاعری به نام فاضل نظری....اما این شعر خیلی به دل من نشست.
.................................................................................
 
از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند                  تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار                تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند          این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی         شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست        از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست                 گاهی بهانه ای است که قربانی‌ات کنند
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 15:31  توسط حميد امامي   |