<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>يادداشتهاي شبانه </title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/</link>
<description>بدون شرح </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Nov 2009 09:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تفاوت من و رئیسم!</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>این مطلب از یک سایت خارجی انتخاب شده...پس لطفا در ذهنتون شبیه سازی با روسای ایرانی نکنید..ممنون...طنزه دیگه..شاید تو  این روزهای پر استرس خوندن چنین مطالبی کمی ...تاکید می کنم فقط کمی مفرح باشه....اگه دیگه ننوشتم بدونید که این مطلب زیاد هم مفرح نبوده! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;وقتي من يك كاري را دير تمام ميكنم، من كند هستم.&lt;BR&gt;وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است. 
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.&lt;BR&gt;وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است. 
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.&lt;BR&gt;وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است. 
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.&lt;BR&gt;وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري ميكند. 
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.&lt;BR&gt;وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است. 
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;وقتي من در محل كارم نباشم، من دنبال یلللی تلللی هستم.&lt;BR&gt;وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است. 
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من نازک نارنجی هستم و زود به زود مریض می شوم .&lt;BR&gt;وقتي رئيسم  مرخصي استعلاجي می رود، او حتماً به خاطر کار بی وقفه مریض شده است. 
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.&lt;BR&gt;وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي رفت چون خيلي كار كرده است. 
&lt;DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;وقتي من كار خوبي انجام مي دهم، رئيسم هرگز به خاطر نمي آورد.&lt;BR&gt;وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نمي كند ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 09:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دور يا نزديک..مساله اين است!</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; بعضی آدمها هستند که از دور خیلی دوست داشتنی اند اما وقتی بهشون نزدیک می شی تو دلت می گی کاش هیچوقت از نزدیک زیارتشون نکرده بودم....&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;عده دیگه برعکسند :از دور پرهیبت و ترسناک به نظر می رسند اما وقتی از نزدیک آشنا می شی فوق العاده مهربون و دوست داشتنی هستندوتو حسرت روزهای گذشته رو می خوری که چرا از اونها فاصله می گرفتی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بعضی دیگه از آدمها هم هستند که نه از دور خوبند و نه از  نزديک .....همیشه هم سعی می کنی که  سر راهشون قرار نگیری ...اگر هم ببينيشون تصادفي... تا شب دمغي...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;بازيگر ها معمولا از دسته اولند...به قول خودشون لانگ شات خوبي دارند ...هميشه در ذهنت مثل نقشهايي هستند که توفيلمها بازي ميکنند:با مرام... لوطي و مهربون ..عشق رفيق...با صفا ساده و صميمي.....اما وقتي از نزديک ميبينيشون يکباره همه اون تصويرهاي ساخته شده در ذهنت فرو مي ريزنند:انگار از دماغ فيل افتادند..مغرور و خودخواه  وهزار کوفت و زهر مار ديگه که  نيازي به توضيح بيشتر نداره....اما پرويز پرسنويي از يک جنس ديگه است..در لانگ شات  براي من همنونقدر جذاب بوده که در کلوز آپ دوست داشتني...ديشب که تيزر فيلم سينمايي کتاب قانون رو ديدم ياد روزهاي لبنان افتادم و اون يک هفته اي که با پرستويي و مازيار ميري  در يک هتل اقامت داشتم و شبها در لابي هتل از هر کجا حرف مي زديم تا کمتر احساس  دلتنگي کنيم. پرستويي و ميري هر دو متواضع و خاکي بودند.امده بودند که بازيگر نقش زن  در فيلم را انتخاب کنند که پس از تستهاي زياد يک نفر پذيرفته شد.شرايط پذيرش کمي سخت بود:زن بايد انگليسي را روان صحبت مي کرد . فارسي را  ياد مي گرفت و قيافه اش هم به اروپايي ها شبيه بود..اون جور که مدير توليد فيلم مي گفت داستان جذابي داشت و به نظرفيلم پرفروشي مي شد.منتظر اکران فيلم در ايران ماندم .در جشنواره فيلم گفتند توقيف شده اما ديشب خوشحال شدم  که موانع براي اکران بر طرف شده.اگر چه مدتهاست که حوصله فيلم ديدن هم ندارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;غرض از اين همه فلسفه بافي اين بود که پرستويي هنرمندي است که خودش رو گم نکرده .در مصاحبه اي که انجام داديم و متاسفانه به خاطر تايم خبر فقط حدود ده دقيقه از ان در دو نوبت پخش شد گفتني هاي بسياري داشت.اين که هيجوقت به خاطر غم نان خودش رو کو چيک نکرده....اين که مردم و مخاطب براش اهميت دارند..اين که خودش رو مديون بچه هاي جبهه و جنگ مي دونست...اين که پيشنهاد کرده بودند ۴۰۰ ميليون بگيره و ماکاروني رو در يک عکس تبليغ کنه اما نپذيرفته و خيلي چيزهاي ديگه...بگذريم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.tinypic.info/files/f393m9qwi1kik3b0gdt7.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.tinypic.info/files/oe1jan9jbj1i2wjsz6hb.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;  &lt;FONT face=Arial&gt;آدمهايي که لانگ شات و کلوزآپ شون مثل هم باشه کم پيدا مي شن!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 08:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معجزه لبخند...</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=postbody&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;از کنار هم رد می شیم... دریغ از یک سلام مختصر...دریغ از یک لبخند ساده ...چنان سگرمه هامون رو تو هم کردیم  که انگارارث و میراثی از هم طلبکاریم...تو روایات مختلف از نشانه های مومن خوب خدا یکی&lt;FONT size=2&gt; ید مبسوطه&lt;/FONT&gt; است و یکی هم &lt;FONT size=2&gt;وجه&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=2&gt;منبسط&lt;/FONT&gt; : گشاده دستی و گشاده رويي....حالا ید مبسوطه پيشکش...لبخند که مالیات نداره...تازه دماغمون پر شده از فیس افاده که فقط  من مسلمونم و ديگران لا مذهب!غيبت مي کنيم مثل آب خوردن..تهمت مي زنيم بيا و ببين...زير آب زدنمون که حرف نداره...لااقل لبخند بزن مومن....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;اينها حرفهاي مونده در دلم بود که گاهي خود به خود سر ريز مي شن...شما هم فرض کنيد   مقدمه اي است براي نقل يک داستان  از معجزه يک لبخند ساده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-------------------------------------------------------------------------------کتاب &quot;شاهزاده كوچولو &quot; اثر اگزوپري &quot; را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام&lt;B&gt; لبخند&lt;/B&gt; گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد   اعدامش خواهند كرد مينويسد :&quot;  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .   فرياد زدم &quot;هي رفيق  كبريت داري؟ &quot;  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد .   نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&quot;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;بچه داري؟ &quot; با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :&quot; اره ايناهاش &quot; او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد   هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند...&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=postdesc&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;A onclick=&quot;javascript:window.open(&apos;comments/?blogid=hamidemami86&amp;postid=56&amp;timezone=12642&apos;,&apos;blogfa_comments&apos;,&apos;status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px&apos;)&quot; href=&quot;javascript:void(0)&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;HR style=&quot;BORDER-BOTTOM: #c0c0c0 1px dotted&quot; color=#ffffff SIZE=1&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 16:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همشهری جوان ، جومونگ و تمشک طلایی</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>دوستی زنگ زد و با هیجان خاصی می گفت:مجله همشهری جوان به شما تمشک طلایی اهدا کرده برای گزارش جومونگ!خیلی خوشحال شده بود که به من تمشک دادند مثل این که من برنده سیمرغ بلورین از جشنواره فیلم فجر شده باشم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بشنوید از من که مدتهاست دیگر حوصله جواب دادن به انتقادهای گاه بی منطق دوستان را از دست داده ام به مصداق همان شعر معروف&quot; از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما چرا حالا در صدد پاسخ به همکاران عزیز در مجله وزین همشهری جوان برآمدم به چند دلیل بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ـدر قضاوت خود کمال بی انصافی را رعایت کردند!مرقوم فرمودند که گزارش جومونگ با دو هفته تاخیر از تلویزیون پخش شد واین امر سرعت بچه های واحد مرکزی خبر را مثل همیشه در اطلاع رسانی نشان می دهد!همکار گرامی که در تحریریه همشهری جوان نشسته ای و با دوستان عزیز نسکافه لذیذ نوش جان می کنید ودر باره واحد مرکزی خبر  قضاوت می کنید یک ساعت بعد از اتمام کنفرانس مطبوعاتی آقای جومونگ گزارش از پربیننده ترین بخش خبری پخش شد و دوروز بعد روزنامه ها مطلب را به چاپ رساندند.نقش و تاثیر گذاری واحد مرکزی خبر هم بر اهل فن پوشیده نیست.می توانید از آنها سوال کنید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ـمرقوم فرمودند که بنده با ذوق زدگی خاصی از این کنفرانس و پسر نجف زاده گزارش فرستادم روی آنتن..همکار عزیزم از سن و سال من گذشته که برای یک بازیگر کره ای اینگونه ذوق زده بشوم.اگر به همرا ه خانوم صادقی که همه زحمات هماهنگی را یک تنه بر دوش کشیدتلاش کردیم   تا واحد مر کزی خبر مصاحبه اختصاصی با سانگ ایل گوک بگیرد صرفا به خاطر احترامی بود که برای مخاطب و بینندگان خبر قائلیم.پسر نجف زاده را هم شما می شناختی نه بیننده.منظور از سوال من هم یک پسر ۲ ساله بود که به جومونگ علاقه داشت.شما که خبری هستید باید بهتر بدانید که این خود یک خبر است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ـفرموده اند که جومونگ مترجم داشته و من از او پرسیدم &quot;کن یو اسپیک انگلیش!&quot;عزیزم دوست فر هیخته من ...در پست قبلی هم توضیح مختصری دادم که مترجم جومونگ آنقدر بد ترجمه می کرد که سفیر کره خود وارد میدان شد و صحبتهای اقای ایل گوک را به انگلیسی برای ما ترجمه کرد.در کنفرانس مطبوعاتی هم وقتی یکی از همکاران پرسید میتوانم سوالم را به انگلیسی بپرسم مترجم کره ای گفت نه.اشکالی داشت جهت اطمینان خاطر از خود جومونگ من این سوال را بپرسم؟ مضاف بر این که چند نفری از من سوال کرده بودند که جومونگ در یک سریال خیلی سلیس انگلیسی صحبت کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4_نکته جالب اینجاست که مجله وزین و معتبر همشهری جوان چند ماه پیش یک مصاحبه با جومونگ ترتیب داده بود و  روی جلد مجله هم چند عکس شیک از این بازیگر در تحریریه مجله به چاپ رسانده بود! وبعد توضیح داده بودند که این یک ابتکار جدید بوده است !!!یک مصاحبه دروغین و خیالی   بدون در نظر گرفتن فروش مجله و علاقه خواننده!!دوستان گرام... همکاران عزیز در همشهری جوان  واقعاخسته نباشید این کارشما من را به یاد نشریات زرد انداخت خیلی زرد....!خبرنگار شاخص همشهری جوان در کنفرانس مطبوعاتی با افتخار  با آقای ایل گوک از این ابتکار منحصر به فرد سخن می گفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.jumong.ir/photos/7443408-javan225.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ـسیاستهای خبری چیزی نیست که من بتوانم در چند جمله برای شما که خود در یکی از تحریریه ها کار می کنید توضیح دهم.اما ما به این گزارشها می گوییم گزارشهای تولیدی که چندان مقید به قید فوریت نیستند.اگر چه مناسبت خبری  آن هم فراهم بود. یک هفته مانده به پخش آخرین قسمت سریال جومونگ مصاحبه اختصاصی واحد مرکزی خبر با بازیگر این سریال  پخش شد.کاری که هیچ کدام از رسانه های داخلی موفق به انجام آن نشدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  _____________________________________________________&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در پایان یاد  شعری از شهریار افتادم که در باره تهرانیها و همشهری های خود سروده بود.حالا انصاف با شما................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>3 اپیزود از دلتنگی.....</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description> گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد….. 
&lt;DIV class=postbody&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;  دم در خونه ایستادم نمیدونم که دارم میرم توی خونه یا دارم از خونه می ام بیرون!!!دسته  کلید خونه و اداره رو همراه کیسه زباله می اندازم توی سطل آشغال...!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عینک طبی ام  توی راه می افته دوربدو ن این که متوجه بشم......شبها با همه خستگی هام تا ۲-۳ نصفه شب خوابم نمی بره...سر جام وول می خورم ..کتاب و  روزنامه می خونم تا چشام گرم بشه اما فایده ای نداره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه ها دنبال بهانه ام برای فرار از استراحت...از خونه می زنم بیرون...اداره یا پیاده راه رفتن در پیاده روهای انقلاب شاید برای دقایقی ذهن خسته ودل شکسته مرا التیامی  بخشند شاید!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو رو خدا  من و نصیحت نکنید...همه اون حرفا رو از حفظم...فقط گوش کنید لطفا همین....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه پدر ومادرم  می گفتن ناشکری خیلی بده ...پس من ناشکری نمی کنم ...فقط حکمتش رو هنوز نفهمیدم...اگه می تونین کمکم کنین که این تقدیر الهی رو در این ماه مبارک بفهمم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رحیم امامی درست مثل اسمش  اونقدر خوب و مهربون بود که  مطمئنم  قاتلش رو  می بخشید امااز  چند روزپیش که به من خبر دادند زمان دادگاه  نزدیکه دلشوره و بی خوابی هام شده ۲۴ ساعته.....من می تونم قاتل پدر و مادرم رو ببخشم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 14:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند حاشیه از حضور  جومونگ در ایران!</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>۱ـسانگ ایل سوگ(جومونگ)مودب و فروتن بود.به احترام همه از جا بلند می شد و ادای احترام می کرد.با همه حتی آشپزهای سفارت کره عکس گرفت و امضا داد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-برخی از بازیگران سینما وتلویزیون هم میهمان سفارت کره بودند.پژمان بازغی و همسرش مستانه مهاجر(تدوین گر سینما).مهناز افشار و سام درخشانی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ـجومونگ از صدای دوبلور خودش (اقای باشکندی)بسیار راضی بود و معتقد بود که این صدا و صدای خانوم یار احمدی که به جای بانو سوسانو صحبت می کنند نقش غیر قابل انکاری در موفقیت مجموعه  دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/161jip.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴ـسریال جومونگ سه سال پیش ساخته شده و سانگ ایل گوک وقتی بعد از سه سال می بینه که در ایران این مجموعه طرفداران بی شماری دارد واقعا تعجب کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ـجومونگ در پاسخ به سوال یک خبرنگار ورزشی که پرسید شما آبی هستید یا قرمز گفت: من هم آبی هستم هم قرمز  و از هر دو رنگ لباسها مختلفی را در منزل دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶ـجومونگ معتقد است که مردم به داستانهای تاریخی و قهرمانان علاقه زیادی دارند و یکی از علل موفقیت این مجموعه  قهرمان آن است که برای اتحاد گوگوریو مبارزه می کند.قهرمانی که مهربان است و به خانواده و مردم  احترام می گذارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷ـجومونگ هنگام شنیدن شایعه خودکشی یک نفر  به خاطر بانو سوسانو چشمانش از تعجب گرد شد وگفت:اگر این موضوع واقعیت داشته باشه بسیار متاسفم اما این نشانه تاثیر گذار بودن سریال است.در کره هم بانو سوسانو طرفداران بسیاری دارد بنا بر این اولویت با کره ای هاست.!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸ـجومونگ گفت: صدای دوبلور بانو سوسانو بسیار دلنشین تر از صدای خود این بازیگر کره ای است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹ـآقای باشکندی و خانوم یار احمدی هدایایی را به سانگ ایل گوک تقدیم کردند.خانوم یار احمدی هم هدیه ای را به جومونگ داد تا به دست بانو سو سانو برساند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ـجومونگ یک جمله را به فارسی بیان کرد:&lt;FONT size=4&gt;من ایران را دوست دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/358qpn7.jpg&quot; align=bottom border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;۱۱ـجومونگ گفت:من فکر می کردم ایران کشور محدودی است اما الان می بینم که ایران کشور آزاد و زیبایی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۲ـخانوم دکتر دامغانی از برنامه سازان رادیو به جومونگ گفت که کتاب در باره کره و فرهنگ کره ای در بازار کتاب ایران نیست.حتی به سفارت کره هم مراجعه کردم که به زبان اصلی کتابی به من برای ترجمه بدهند جوابی نگرفتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۳ـامیر کیان هم انقدر اصرار کرده بودتا پدرش کامران نجف زاده را مجبور کرد به کنفرانس بیاید و از کیان و جومونگ عکس یادگاری بگیرد.جومونگ هم حسابی بچه شمشیر بدست را تحویل گرفت و برای کیان ابراز احساسات کرد :  به فارسی سلام گفت و دست تکان  داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۴ـجومونگ در باره وضعیت تاهل خود گفت:من ازدواج کرده ام اما متاسفانه نه با بانو سو سانو !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۵ـسانگ ایل گوک روزی ۶ ساعت ورزش می کند.اما در هنرهای رزمی تبحری ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۶ـچهار بادی گارد جومونگ را  در ایران همراهی می کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۷ـجومونگ اصلا زبان انگلیسی اش خوب نیست.در پاسخ به سوالات ما جومونگ مفصل به زبان کره ای توضیح می داد اما مترجم کره ای که قرار بود فارسی ترجمه کند به دو سه جمله اکتفا می کرد.اینجا یک نفر رو می خواست که مثل چلنگر مترجم برانکوبرای ما ترجمه کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۸ـازیک چیزی هم دلم خیلی گرفت.وقتی در شروع جلسه کنفرانس مطبوعاتی قران تلاوت شد سر و صدای خبرنگارها و عکاسهای ایرانی زیاد بود.اما وقتی سرود ملی کره خوانده شد همه کره ای های حاضر در جلسه با سکوت کامل خودشون دیگران را هم وادار به سکوت کردند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۹ـخبرنگار ماهنامه سینما از بعضی سوالات خبرنگاران ناراحت شد و گفت متاسفم که در این جلسه چنین سوالاتی مطرح شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۰ـجومونگ در پاسخ به این سوال که اگر بازیگر نمی شدی چه شغلی را انتخاب می کردی گفت:نقاشی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جومونگ آمد!</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/2ev99w2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;                                                   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب با تلاشهای فراوان همکارم خانوم صادقی با آقای سانگ ایل گوک بازیگر نقش جومونگ و آقای باشکندی مدیردوبلاژ مجموعه تلویزیونی جومونگ  (دوبلور جومونگ) و خانوم یار احمدی دوبلور بانو سو سانو در منزل سفیر کره مصاحبه کردیم.مشکل  اینجا بود که ما کره ای بلد نبودیم و آقای جومونگ هم انگلیسی بلد نبود.مترجم کره ای هم نصفه نیمه فارسی بلد بود!جومونگ متواضع  صبور و مهربان به نظر می رسید.جالبه که مسئولان هماهنگی برنامه های آقای سانگ ایل گوک کاسه داغ تر از آش بودند و نمی خواستند ما مصاحبه اختصاصی بگیریم.به هرحال بگذریم.بعد از ظهر هم کنفرانس مطبوعاتی  بود در مرکز همایشهای سازمان...خیلی شلوغ شده بود...می گفتند مردم از ساعت ۳ صبح در فرودگاه منتظر ورود آقای جومونگ بودند! الان خسته هستم خبری رو که واحد مرکزی خبر تنظیم کرده بخونید تا بعد.....یا علی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;......................................................................&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/2rxzp5x.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;..............................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   سونگ ايل گوك بازيگر نقش جومونگ گفت: نمي دانستم اينهمه طرفدار دارم.&lt;BR&gt;به گزارش خبرنگا رما ؛‌ سونگ ايل گوك كه صبح امروز وارد تهران شده بود در نشستي خبري در سالن همايش هاي سازمان صدا و سيما افزود: من از مردم ايران بسيار سپاسگزارم كه از اولين لحظه ورودم در فرودگاه تا هتل و محل كنفرانس از من استقبال كردند من نمي دانستم كه در ايران اينهمه طرفدار دارم.&lt;BR&gt;وي با اشاره به اينكه چند روز پيش با بازيكنان تيم واليبال سايپا به صورت تصادفي آشنا شدم گفت: با اينكه اين سريال در كره نيز طرفدار ان زيادي داشت براي نخستين بار از بازيكنان اين تيم شنيدم كه اين سريال چقدر در ايران محبوبيت دارد.&lt;BR&gt;سونگ ايل گوك درباره فيلم هاي ايراني گفت: من يك فيلم ايراني ديدم كه تاثير شگرفي بر من گذاشت &quot; من بچه هاي آسمان&quot; را ديدم و فهميدم كه دوكشور كره و ايران مشتركات فرهنگي زيادي دارند.&lt;BR&gt;وي درباره بازي در فيلم هاي ايراني گفت : اگر فيلمسازان ايراني به من پيشنهاد  بدهند و از داستان فيلمنامه خوشم بيايد خيلي دوست دارم با آنها همكاري كنم&lt;BR&gt;بازيگر نقش جومونگ گفت: ايران تمدن عظيمي دارد و كشور زيبايي است اطلاعات من تا قبل از ورود به كشور شما ، محدود به مطالعه چند كتاب تاريخي بود كه  اميدورام در اين سفر اطلاعات بيشتري بدست آورم ، آرزو دارم مردم ايران در آينده هم هواردار من باشند. &lt;BR&gt;سونگ ايل گوك كه در سريال افسانه جومونگ رزمي كار قهاري است گفت : من  رزمي كار نيستم اما تمام صحنه هاي اسب سواري سريال را خودم انجام دادم عاشق ورزشم و اگر وقت داشته باشم 5 تا 6 ساعت در روز ورزش مي كنم.&lt;BR&gt;او كه به تئاتر بيشتر از تلويزيون و سينما علاقه مند است درباره موفقيت افسانه جومونگ گفت: مهمترين دليل اين موفقيت ،فيلمنامه منسجم وداستان جذاب اين سريال است چرا كه  جومونگ درباره تاريخ باستان كره ساخته شده  است و مردم از ديدن يك قهرمان كه براي يكپارچه كردن كشورش مبارزه مي كند خوششان &lt;BR&gt;مي آيد.&lt;BR&gt;سونگ ايل گوك درباره معني نام خود نيز گفت: ايل گوك به معناي كشور متحد است و من چون در اول اكتبر 1971 به دنيا آمدم و اين روز در كره يك روز نظامي است پدر و مادرم اين نام را براي من انتخاب كردند.&lt;BR&gt;سونگ ايل گوك درباره صحنه هاي به ياد ماندني افسانه جومونگ نيز گفت : اين سريال سه سال پيش ساخته شده و صحنه هاي مختلفي داشت  كه مراتحت تاثير قرارداد از ان جمله صحنه اي كه من در باتلاق گير كردم و تا 7يا8 روز به علت گل و لايي كه در گوش و حلقم گير كرده بود نتوانستم غذا بخورم. &lt;BR&gt;ايل گوك كه  در ابتداي كنفرانس مطبوعاتي خود با خبرنگاران رسانه هاي مختلف از درگذشت رئيس جمهور سابق كره با خبر شده بود گفت: اگر غمگين به نظرمي رسم عذر خواهي مي كنم چرا كه وي مرد بسيار خوبي بوده است.&lt;BR&gt;بازيگر نقش جومونگ  درپاسخ به اين سوال که آيا ازدواج کرده است ؟گفت: من به تازگي ازدواج كرده ام اما نه با بانو سوسانو.&lt;BR&gt;سونگ ايل گوك بازيگر نقش جومونگ دراول اكتبر 1971 به دنيا آمد.&lt;BR&gt;او فارغ التحصيل رشته فيلم و تئاتر از دانشگاه چيونگ جو است.&lt;BR&gt;مادرش كيم ائول دونگ از بازيگران سرشناس کره است.&lt;BR&gt; پدرپدربزرگش كيم دو - هان ژنرال معروف جنبش استقلال كره در ابتداي قرن بيستم بوده که در راه استقلال کره جان باخته است. &lt;BR&gt;سونگ ايل گوك كار بازيگري حرفه اي ر ا از 1999 با يک سريال تلويزيوني آغاز كرد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 19:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آب نطلبیده همیشه مراد نیست!</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=post-body&gt;
&lt;P align=right&gt;
&lt;DIV style=&quot;CLEAR: both&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;  قدیم قدیمها که دل و دماغی بود و حال و حوصله ای...گاهی به محفل شعرا سری می زدم و  ازحال خوش آنها حظی در حد بضاعت خودم می بردم...به قول سهراب خرده هوشی داشتم و سر سوزن ذوقی..به همین دلیل گاهی مرتکب شعر گفتن هم می شدم!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;این مقدمه را گفتم تا به این نتیجه برسم که شاعرهای خوب حتما شاعرهای معروف و سر شناس نیستند!....شعری که تقدیم شما می شود از یک شاعر خوب ایران زمین است که مطمئنم خیلی از شما نامش را تا کنون نشنیده اید... شاعری به نام &lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;فاضل نظری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;....اما این شعر خیلی به دل من نشست.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;.................................................................................&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند                  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار                &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند          &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی         &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست        &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;آب طلب نکرده همیشه مراد نیست                 &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=4&gt;گاهی بهانه ای است که قربانی‌ات کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 12:01:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می نویسم چون...</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>نوشتن گاهی تنها راه رهایی است...رهایی از بغض های در گلو مانده ...رهایی از دردهای در دل مانده...رهایی از آدمهای وا مانده ....رهایی از اتاقهای در بسته...می نویسم چون نمی خواهم در این بغض نا خواسته بمیرم...می نویسم تا شاید دوباره روی پاهایم    بایستم...می نویسم تا شاید لرزش دستهایم خوب شود....می نویسم چون نمی خواهم ساعتها مات شوم...می نویسم تا شاید شبها خوابم ببرد....تاشاید دوباره خوابهای خوب ببینم....می نویسم تا شاید فهمیدنم را نفهمم....می نویسم  تایادم بماند هیچوقت از هیچکس هیچ انتظاری نداشته باشم...می نویسم تا شاید مثل دوران کودکیم دوباره شاعر شوم! </description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرک پير شد!</title>
<link>http://hamidemami86.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>پسرک ساده شهرستاني که با لبخند ديگران شاد مي شد و با غم ها ي ديگران دلگير...اين روزها  اصلا حال خوشي ندارد..پسرک تنهاي تنها شده است..آن روزها که دلش مثل غروبهاي جمعه مي گرفت صدايي بود پشت خط تلفن که آرامش کند...اما اين روزهاغروب جمعه هرروز براي او تکرار مي شود...ديگر وقتي زنگ مي زند کسي نيست که گوشي تلفن را بردارد....پس چرامي گفتند: تنها صداست که مي ماند! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش جرات اين را داشت که برود به همانجا که مي گويند جاي خوبيست..تنها دلخوشي پسرک وقتي بود که مي دانست فرسنگها دورتر  کساني هستند که منتظر او لحظه شماري مي کنند ..تعطيلات تابستان يا عيد يا محرم خانه را آب وجارو مي زدند ...آنقدر مهربان بودند که هميشه دوست داشتند مهماني در خانه داشته باشند...وقتي پسرک مي آمد حال وهواي خانه هم فرق ميکرد..انارهاي باغچه را برايش نگه داشته بودندو خيلي چيزهاي ديگر.....يادم مي ايد.موهاي پسرک کمي سفيد شده بود ..انها نگران بودند که نکند در شهر غريب غصه مي خورد..انقدر سوال کردند تا مطمئن شدندکه اين سپيدي مو از غصه نيست...پسرک هم ياد گرفته بود... به خانه که مي رفت موهاي سفيد را رنگ مي کرد..... براي انکه انها غصه نخورند ....اما اين روزها....پسرک همه موهايش سفيد شده است.خدای مهربان...خود می دانی که این روزها روزهای سختی است برای پسرک...پس به او یا طاقت ماندن بده یا جرات رفتن...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hamidemami86&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>hamidemami86</dc:creator>
<guid>http://hamidemami86.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
