نمی خوانی...نمی بینی!

نمي نويسم , چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!

 حرف نمي زنم , چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!

نگاهت نمي كنم , چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!

 صدايت نمي زنم , زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است!

 فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام... (دکتر شریعتی)

از بیکاری خسته و کسل شده بودند!

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
 
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
 
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
 
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
 
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
 
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
 
هوس به مرکز زمین رفت؛
 
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
 
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
 
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
 
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
 
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و پنج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامی که دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
 
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
 
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
 
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
 
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
 
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
 
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
 
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
 
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»
 
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
 
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
 

ندانستن..مساله این است!

داداش این کاره نیستی به خدا... بالا و پایین  هم بری اهل  این کار نیستی .. اگر چه ..گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من آنچه البته به جایی نرسد فریاد است...  هزار بار هم ما بگیم فایده نداره.....تو چه می دونی  خبر چیه گزارش و مستند چیه...بچسب به همون میزت که کله پا نشی... می دونی ما فی ذاته اهل  کیسه دوختن نیستیم ...با یه ساک اومدیم با یه ساک هم بر می گردیم....امروز هم برگردیم خوشحال تر از دیروزیم....آره داداش اشتباه گرفتی...اگه قرار بود بادمجون دور قابچین و دستمال به دست باشیم الان میز مون بزرگتر از میز شما بود!

شما همونجا بشین پشت میزت  و تو جلسات شرکت کن و قیافه دانای کل رو بگیر... گاهی هم سفری این ور و اونور دنیا بزن تو رگ.. برای تغییر ذائقه  بد نیست...اگه افاضات نفرمایید  بقیه کارشونو بلدند...اگر هم بیکاری پشت میزقلقلک میده ما رو بیخیال شو...باشه؟