به یاد پدر......

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو قوی تری یامن؟
پسر جواب داد: من!
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید.
پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد......
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود:
پسرم من قوی ترم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما !
پدر گفت چرا حرفت را عوض کردی؟
پسر جواب داد :تا وقتی دست شما روی شانه من بود دنیا را حریف بودم ولی وقتی دست
از شانه ام کشیدی دیگر توانی در خود ندیدم.......

برای تو می نویسم...

خدایا...برای تو می نویسم...

از میان اندک دوستانی که می پنداشتم دارم تنها تو ماندی برای  تنهایی های بی پایان...تنهایی ها را با این تن ها بودن ها ما را به...

بنده ناشکر و نافرمانت را همچنان دریاب که شانه هایش تکیده تر از همیشه زیر بار نامردیها و نامهربانیها  خم گشته...حرفت را نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند... اینجا چاهی پیدا نمی شود که سر  در آن فرو کنی و فریاد بزنی ...صداقت را سادگی می پندارند فروتنی را با تکبر پاسخ می دهندولبخند را با کینه...تا تو هستی باکی نیست بگذار خوش باشند...فقط تو تنهایم مگذار.مثل همیشه تومیهمانم کن به  لطف بی کرانت.

.به قول دوستی اینجا اگر گم شوی به جای آن که دنبالت بگردند فراموشت می کنند...تو مرا فراموش نکن....